فرشته کوچولوی من قصه لالایی ترانه کودکانه نوزاد

شعرهای قرآنی 🎼 کلیپ های آموزشی 📺 کارتون های نوستالژی و جدید 📼 قصه های با موضوع آموزشی🎙 لالایی🎤
شروع کار کانال ۱۸ آذر ۹۶


#داستان

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn

بنام خداوندی که جهان آفرینش را با احساس کودکی آفرید

خرس کوچولو با مادرش توی کوهستان زندگی می کردند خرس کوچولو مادرش رو خیلی دوست داشت به خاطر همین توی همه کارها به مادرش کمک می کرد وبه حرف مادرش گوش می کرد .

مادر خرس کوچولو همیشه می رفت به رودخونه ی که نزدیکی های خونشون بود ماهی می گرفت .
اما به خرس کوچولو اجازه نمی داد که ماهی بگیره چون می گفت
جریان آب رودخونه تنده و ممکنه آب تورو با خودش ببره.

یک روز که مادر خرس کوچولو مریض شده بود ونمی تونست بره از رودخونه ماهی بگیره خرس کوچولو خیلی آهسته از خونه می یاد بیرون می ره به طرف رودخونه...
تا ماهی بگیره و مادرجونشو با گرفتن ماهی خوشحال کنه
خرس کوچولو توی راه رودخونه که داشت می رفت عموشو می بینه عموی خرس کوچولو به خرس کوچولو می گه کجا می ری خرس کوچولو؟
خرس کوچولو می گه:
می خوام برم از رودخونه ماهی بگیرم تا مادر جونم خوشحال بشه

عموی خرس کوچولو میگه تنهایی خطرناکه پسر گلم
من هم میام تا کمکت کنم خرس کوچولو خیلی خوشحال می شه ومیگه آره عمو جون بیا با هم بریم ودو تایی به طرف رودخونه می روند وماهی می گیرند وبا هم به خونه بر می گردند.

وقتی به خونه می روند مادر خرس کوچولو می گه کجا رفته بودی خرس کوچولو؟
خرسی کوچولو میگه رفته بودم از رودخونه ماهی بگیرم
مادر خرس کوچولو شروع می کنه به دعوا کردن که چرا بدون اجازه من رفتی
مگه من نگفته بودم رودخونه خطرناکه پسر چرا حرف گوش نمی کنی؟ ...آخه...

عموی خرس کوچولو میگه دعواش نکن خرس کوچولو دیگه مردی شده برا خودش
دیگه می تونه بره رودخونه وماهی بگیره برا خودش این ماهی رو که می بینی همه رو خرس کوچولو گرفته ومن فقط مواظب بودم که اتفاقی نیفته براش .
ازاون روز به بعد مادر خرس کوچولو خرس کوچولو رو با خودش می برد تا توی ماهی گیری بهش كمك كنه.


─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
5 ساعت پیش
🐱پیشی کوچولو🐱

پیشی کوچولو دوست داره
غذاش چرب و لذیذ باشه
یه ماهی کباب شده
درسته روی میز باشه
پیشی کوچولو دوست داره
زرنگ و باهوش باشه
هر روز واسه صبحونه ش
صاحب یک موش باشه
پیشی کوچولو دوست داره
میومیو صداکنه
سرش رو بالا بگیره
به آسمون نگا کنه
پیشی کوچولو دوست داره
رو پشت بوم راه بره
از اونجا تا آسمون
تا کره ی ماه بره
پیشی کوچولو دوست داره
روز توی آفتاب باشه
شب که هوا تاریکه
زیرِ نور مهتاب باشه

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
5 ساعت پیش
#قصه_شب

🍲☂️آش خاله پیرزن☂️🍲
─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn

👚یکی بود یکی نبود. یک خاله پیرزن بود که دلش برای دخترش تنگ شد. یک روز آش پخت تا هم برای دخترش ببرد و هم حال او را بپرسد. اما پایش درد گرفت. نتوانست برود.

👕برای همین به کدو قلقله‌زن گفت: «کدو قلقله‌زن یک قِل بزن این آش را به دخترم برسون و حالش راهم بپرس.»
کدو قلقله‌زن گفت: «ای به چشم.» زودی آش را گرفت و قل خورد و رفت.

👗توی راه مترسک را دید و گفت: «کجا می‌ری؟» مترسک گفت: «کلاهم را باد برده بود رفتم و آوردم، خسته شدم. منو با خودت ببر؟»

👠کدو قلقله‌زن گفت: «ای به چشم. بشین رو سرم تا بریم...» بعد دو تایی قل خوردند و رفتند.
این بار توی راه بزی را دید. گفت: «کجا می‌ری؟» بزی گفت: «علف‌های اون ور ده سبز بود رفتم و آوردم. خسته شدم. منو با خودت ببر؟»

👒کدو قلقله‌زن گفت: «ای به چشم. بشین رو شونه‌‌ام تا بریم.» بعد سه تایی قل خوردند و رفتند.
این بار هم توی راه قُدقُدی او را دید. گفت: «کجا می‌ری؟» قُد‌قُدی گفت: «اون ور ده گندم‌ها زیاد بودند. رفتم و آوردم. خسته شدم. منو هم با خودت ببر؟»

🎩کدو قلقله‌زن گفت: «ای به چشم. بشین اون ور شونه‌‌ام تا بریم.»
بعد چهار تایی قِل خوردند و ‌رفتند. از روی تپه سُر خوردند. آمدند پایین، درست کنارِ در خانه‌ی دختر خاله پیرزن. دختر در را باز کرد. آن‌ها را دید.

👑کدو قلقله‌زن همه چیز را برای دختر تعریف کرد. بعد پنج‌تایی نشستند و با هم آش خوردند.
آن‌ها شب تا صبح گفتند و خندیدند. صبح که شد. مهمان‌ها خواستند بروند.

⛑دختر گفت: «می‌شود پیش من بمونید من تنها‏ام.»
مترسک گفت: «اگر بمونم، باید تو مزرعه کار‌ ‌کنم. کلاغ‌ها را بیرون ‌می‌کنم. اجازه می‌دی؟» دختر گفت: «باشه!»
بُزی گفت: «اگر بمونم، باید هر روز یک کاسه شیر بدم. اجازه می‌دی؟» دختر گفت: «باشه!»
مرغه هم گفت: «اگر بمونم، باید برات هر روز تخم دو زرده بدم... اجازه می‌دی؟» دختر گفت: «باشه!»

👛بعد کدو قلقله‌زن خوش‌حال رفت تا این خبر را به خاله پیرزن بدهد که دخترش دیگر تنها نیست

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
22 ساعت پیش
💢 نخستین کلیپ مشاهده شده از حرکت #کروناویروس توسط میکروسکوپ الکترونی
مشاهده در کانال زیر 👇👇👇
@Hot_News @Hot_News
@Hot_News @Hot_News
22 ساعت پیش
#قصه_متنی
🐑بزغاله خجالتی🐑
─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn

🌈توی یه گله بز ،یه بزغاله 🐐خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد.🌲

🌈وقتی گله بزغاله ها به یه برکه ی آب می رسید،بزغاله های شاد و شیطون برای خوردن آب می دویدند سمت برکه و حسابی آب می خوردند و آب بازی می کردند .🌲

🌈اما بزغاله ی خجالتی اینقدر صبر می کرد تا همه بزغاله ها از کنار برکه برن بعد خودش تنهایی بره آب بخوره .بعضی وقتا از بس دیر می کرد ،گله به سمت دهکده به راه می آفتاد و اون دیگه وقت آب خوردن رو از دست می داد .این جوری اون خیلی خودشو اذیت می کرد.🌲

🌈چوپون مهربون گله بارها و بارها به بز غاله خجالتی گفته بود که باید رفتارشو عوض کنه . اما بزغاله خجالتی هیچ جوابی نمی داد و بازم همونجوری خجالتی رفتار می کرد .🌲

🌈یه روز صبح وقتی گله می خواست برای چرا به دشت و صحرا بره ،بزغاله ی خجالتی موقع رفتن زمین خورد و یه کم پاش درد گرفت .به همین خاطر نتونست مثل هر روز خودشو به گله برسونه .اون توی خونه جا موند اما خجالت می کشید که صدا بزنه من جا موندم صبر کنید تا منم برسم.وقتی به نزدیک در رسید دید که همه رفتند و تنها توی خونه مونده. اینجوری مجبور بود تا شب تنها و گرسنه بمونه.🌲

🌈 چوپون گله در طول راه متوجه شد که بزغاله خجالتی با اونا نیومده ،به خاطر همین سگ گله 🐶رو فرستاد تا به خونه برگرده و اونو با خودش بیاره .اما اول درگوش سگ یه چیزایی گفت و بعد اونو راهی خونه کرد.🌲

🌈 سگ گله به خونه برگشت و یه گوشه گرفت خوابید .بزغاله خجالتی دل تو دلش نبود .باخودش فکر می کرد مگه سگ گله به خاطر اون برنگشته ،پس حالا چرا گرفته خوابیده .دلش می خواست با اون حرف بزنه اما خجالت می کشید.🌲

🌈یه کم دور و بر اون راه رفت و منتظر موند، اما سگ اهمیتی نمی داد .بلاخره صبرش سر اومد و رفت جلو و به سگ گفت ببخشید من امروز جا موندم می شه منو ببرید به گله برسونید ؟سگ خندید و گفت البته که می شه .اما من تند تند می رم می تونی بهم برسی ؟🌲

🌈چوپون مهربون چشم به جاده دوخته بود و منتظر اونا بود که یه دفه دید بزغاله خجالتی داره می دوه و میاد و سگ گله هم با کمی فاصله پشت سرش می یاد مثل اینکه با هم دوست شده بودن.اونا باهم حرف می زدن و می خندیدن.🌲

🌈چوپون گله لبخندی زد و گفت امیدوارم بزغاله خجالتی همین طوری ادامه بده تا یه بزغاله شاد و شنگول بشه 🌲

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
1 روز پیش
‌ #شعر_کودکانه
#پاشو_پاشو

پاشو پاشو خورشیدُ نگاه کن
پاشو پاشو آفتابُ صدا کن.
پاشو پاشو لباستُ بپوش
پاشو پاشو آماده شو بکوش.
حرف منُ گوش کن
خوابُ فراموش کن
زنده کن با ورزش دل و جان.
ای کودک زیبا
زودتر پاشو از جا
نیرو بخشد ورزش به انسان

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
1 روز پیش
1 روز پیش
#قصه_شب
🐁🐭 «موش کور»

🍒موش کور کوچولو توی اتاقش روی تخته سنگی نشسته بود. مادرش توی اتاق آمد و گفت : «بیا برویم غذا بخوریم. » موش کور کوچولو گفت : «دلم می‌خواهد از لانه بیرون بروم.»

🍍 مادر با تعجب او را نگاه کرد : «بیرون بروی؟ مثلاً کجا؟» موش کور کوچولو آهی کشید و آرام گفت : «من دلم می‌خواهد روی زمین راه بروم، گرمای خورشید را احساس کنم، دلم می‌خواهد هرروز آسمان را نگاه کنم.

🥑حرکت ابرها را ببینم. می‌خواهم بدانم گل‌ها چه بویی دارند، دوست دارم صدای آب را بشنوم. » مادرپرسید : «این حرف‌ها را از کی شنیده ای؟»

🥒موش کور کوچولو گفت : «دیروز کرم خاکی رادیدم. به من گفت که بالای این خاک همه چیز زیبا تر است.»
مادرموش کور کوچولو کنارش آمد. دستش را روی سرش کشیدو گفت : «من هم، وقتی هم سن وسال تو بودم این آرزوها را داشتم. ما موش کور هستیم.

🍋چون چشم‌های مان خوب نمی‌بیند اگر روی زمین راه برویم، ممکن است حیوانات دیگر به ما آسیب بزنند، پوستمان خیلی نازک است و با کوچکترین ضربه ای صدمه می‌بینیم.»

🍌موش کور کوچولو با ناراحتی سرش را پایین انداخت. مادراو را بوسید و گفت: «البته الان آن قدر بزرگ شده ای که بتوانی جلوی سوراخ بروی و بیرون را نگاه کنی. »

🍉موش کور کوچولو خوشحال شد. فکری به ذهنش رسید ویک صندوق چه کوچولو برداشت. از راهی که مادر به او نشان داد، به طرف بالا حرکت رفت. سرش را از سوراخ بیرون آورد. گل زیبایی را دید.

🍄با خودش گفت: «با تعریف‌های کرم خاکی فکر کنم این گل است. »
گل را چید، آن را بو کرد: «به به! چه بوی خوبی.»

🌾گل را داخل صندوقچه گذاشت. به اطراف نگاه کرد، بلند گفت: «ای آسمان! من می‌خواهم همیشه تورا ببینم، اما لانه‌ی مان زیر خاک است. می‌شود یک تِکّه از خودت را به من بدهی؟» آسمان گفت : «باشد.»

🌵موش کور کوچولو رو به خورشید گفت : «آهای خورشید، می‌شود یک تِکّه از نورهایت را به من بدهی؟ دلم می‌خواهد در زیر زمین نورداشته باشم. »

🎋خورشید گفت : «بله، البته!»
موش کور کوچولو صدایی شنید. پرسید : «این صدای چیست؟ »
من رود هستم.

🍑موش کور کوچولو گفت: «همیشه دوست داشتم صدایت را بشنوم، می‌شود یک تِکّه از خودت را به من بدهی؟ دلم می خواهد هرروز صدای رود را بشنوم.» رود خندید و گفت: «باشد، قبول.

موش کور کوچولو صندوقچه‌اش را باز کرد. یک تِکّه رود، یک تِکّه نور، یک تِکّه آسمان توی صندوقچه‌اش گذاشت.
درش را بست وبا شادمانی به طرف پایین رفت.
دلش می خواست هر چه زودتر آن ها را به مادر و کرم خاکی نشان دهد

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
1 روز پیش
#لالایی 🌜

لالا ستاره 🌟

لالا لالایی
لالا بابایی
لالا بیدارم
تا تو بیایی
.
لالا لالایی
لالا ستاره
لالا نداره
با من بیداره
.
ماه و ستاره
لالا ندارن
دوتایی امشب
باهم بیدارن
.
لالالالایی
دوباره بابا
برام می خونه
لا لا لا لا لا

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
1 روز پیش
🚩 #آموزش_زبان_دوم_در_کودکان


⁉️از چه سنی زبان دوم (انگلیسی و سایر زبانها) را به کودکان آموزش دهیم؟
در جواب این سوال میتوان گفت: به صورت غیر رسمی از همان بدو تولد و به صورت رسمی از ۴ سالگی به بعد.
غیررسمی یعنی از همان بدو تولد، میتوان برای کودک، فیلمهای کارتن، شعر و قصه به زبان دوم که جذابیت داشته باشد از تلویزیون پخش کرد و کودک میتواند آنها را یاد بگیرد.
اما اگر به صورت رسمی در یک آموزشگاه بخوای شروع کنی باید حتما کودک به زبان مادری اش کاملا تسلط یابد (۴ سالگی)، آنوقت میتوان زبان دوم را به وی آموزش داد.
کودکانی که زیر سن ده سالگی زبان دوم را یاد میگیرند شانس بیشتری برای صحبت کردن همانند مردمان بومی آن زبان خواهند داشت.

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
2 روز پیش
من آقای رفتگرم

زباله هارو می برم

هرشب میام درِخونه ها

سراغ اون زباله ها

که ریخته توی کیسه ها

کیسه هارو برمی دارم

داخل ماشین میذارم

اگه زباله جمع نشه

باعث بیماری می شه


─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
2 روز پیش
#لالایی خاطره انگیز #گنجشک_لالا

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
2 روز پیش
#قصه
🐑آرزوی بره کوچولو

در یک روز زیبای بهاری، چند تا کبوتر سفید در آسمان پرواز می کردند.

بره کوچولویی با پشم های سیاه و سفید فرفری وسط مزرعه ایستاده بود و به آسمان نگاه می کرد. او کبوترها را می دید و آرزو می کرد می توانست مثل آنها پرواز کند. یکی از کبوترها چشمش به بره افتاد. پایین آمد و روی علف ها، نزدیک او نشست. بره کوچولو به کبوتر سلام کرد.

کبوتر با مهربانی گفت: سلام بره کوچولو، تو خیلی ناز و قشنگی، چه پشم های سیاه و سفید و خوشگلی داری!

بره کوچولو بع بع کرد و گفت: تو هم خیلی قشنگی کبوتر سفید! خیلی دلم می خواهد من هم مثل تو، توی آسمان آبی پرواز کنم، اما نمی توانم. راستی تو چطور می توانی پرواز کنی؟

کبوتر بغ بغویی کرد و جواب داد: بدن ما پرنده ها خیلی سبک است. ما وزن زیادی نداریم. بیشتر استخوان های پرنده ها تو خالی است و از هوا پرشده، ساختمان بدن پرنده ها به شکلی است که می توانند راحت پرواز کنند. ما پرنده های می توانیم با سرعت کافی، بال هایمان را به هم بزنیم و خودمان را از زمین بلند کنیم و در هوا به پرواز در آییم. البته پرندگانی مثل پنگوئن، شترمرغ، مرغ و خروس قدرت پرواز ندارند. حالا فهمیدی چرا می توانم پرواز کنم، اما تو نمی توانی؟

بره کوچولو جواب داد: بله، من پرنده نیستم و بال ندارم. ساختمان بدنم هم به شکلی نیست که بتوانم پرواز کنم، اما آرزو دارم مثل تو توی آسمان آبی پرواز کنم و از آن بالا زمین را ببینم. کبوتر گفت: من با تو دوست می شوم و هر چه از این بالا می بینم برایت تعریف می کنم تا بدانی جاهای دیگر چه خبر است.

بره کوچولو خوشحال شد و گفت: ممنونم کبوتر مهربان، من روزها توی این مزرعه میان علف ها می گردم و بازی می کنم، تو هر روز به دیدنم بیا تا با هم دوست باشیم، باشد؟ کبوتر به او قول داد که هر روز به سربزند.

از آن روز به بعد کبوتر سفید و بره کوچولو هر روز یکدیگر را می دیدند و کبوتر برای او از چیزهایی که دیده بود، حرف می زد.

قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه ش نرسید/تبیان

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
3 روز پیش
#لالایی 💤

لالایی امشب با صدای بزرگترهای مهربون لذت بخش و آرامش بخش هست. ❤️❤️❤️

لالالالا گل پونه بابات رفته در خونه
لالالالا گلم باشي هميشه در برم باشي
لالالالا گل آلو درخت سيب و زرد آلو
لالالالا گلي دارم به گاچو بلبلي دارم

لالالالا گل خشخاش بابات رفته خدا همراش
لالالالا گل زيره بابات دستاش به زنجيره
لالالالا گلم لالا بخواب اي بلبلم لالا
لالالالا گل لاله دوست داریم من وعمه 

لالالالا گل دشتي همه رفتن تو برگشتي
خداوندا تو پيرش كن خط قرآن نصيبش كن
لالالالاگلم باشي بزرگ شي همدمم باشي
كلام الله تو پيرش كن زيارتها نصيبش كن

لالالالاگل زردم نبينم داغ فرزندم
خداوندا تو ستاري همه خوابن تو بيداري
به حق خواب و بيداري عزيز م را نگه داري
لالالالاگل خشخاش بابات رفته خدا همراش
بابات رفته به هل چيني، بياره قند و دارچينی

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
3 روز پیش
#قصه_متنی 📕

جوجه ی مامان و بابا 🐥

جوجه کوچولو
لب آب نشسته بود و جیک
جیک گریه می کرد. ماهی سرش را از
آب بیرون آورد و گفت: «چی شده؟ چرا
گریه می کنی؟ » جوجه گفت: «من نه مثل
بابام تاج دارم، نه مثل مامانم تخم می گذارم.
نه قوقولی قوقو می خوانم، نه قدقدقدا می کنم.
پس من جوجه ی مامان و بابام نیستم. »
ماهی با خودش گفت: «آخی حیوونکی! شاید درست
می گوید. » جوجه گفت: «اصلاً می پرم توی آب. می روم دنبال بابا و
مامان خودم. » جوجه پرید توی آب؛ اما قلپ قلپ آب خورد و دست وپا
زد. داشت خفه می شد. داد زد: «آی جیک کمک، وای جیک کمک... جیک
جیک کمک. » خانم مرغه و آقا خروسه بدو بدو آمدند. پریدند توی آب.
جوجه کوچولو را نجات دادند. خشکش کردند، نازش کردند. جوجه
پرسید: «چرا من را نجات دادید؟ » خانم مرغه گفت: «چون تو
جوجه ی عزیز ما هستی. آرزو داریم بمانی و بزرگ شوی.
بال دربیاوری. مثل من تخم بگذاری و قدقدا کنی
یا مثل بابا تاج دربیاوری و قوقولی کنی. »
ماهی گفت: «معلوم شد که بچه ی
مامان و بابایت هستی. ببین چقدر
تو را دوست دارند! » جوجه کوچولو
خوشحال شد و رفت زیر بال و پر
مامان و بابایش.

نویسنده: شکوه قاسم نیا 🌺

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
3 روز پیش
🌀 فحش دادن كودكان :

بچه ها فحش یاد میگیرن ولی نمیدونن که بده. وقتی فحش میدن اصلا حساسیت نشون ندید

چون تا بفهمن شما حساس شدی باهاتون در می افتن. میفهمن این کلمه که نمیدونن چیه باعث جلب توجه شما میشه
اصلا انگار نه انگار چیزی گفته.

هروقت فحش داد فضارو عوض کنید اگه گفت مرض بگید مرض یا مگس؟ تبدیل به شوخی و بازی کنید و فضا رو منحرف کنید

اگه گفت آشغال بگید آره باید آشغالا رو بریزیم سطل آشغال بعد ببریم بذاریم سرکوچه

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
3 روز پیش
دریافت سروش پلاس