فرشته کوچولوی من

شعرهای قرآنی 🎼 کلیپ های آموزشی 📺 کارتون های نوستالژی و جدید 📼 قصه های با موضوع آموزشی🎙 لالایی🎤
شروع کار کانال ۱۸ آذر ۹۶


📢 #قصه_صوتی

قصه تکلیف مدرسه با صدای #پگاه_رضوی

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
1 روز پیش
#شعر_کودکانه

💫🌬قاصدک💫🌬

اتل متل قاصدک

مهمون گرد و کوچک

پر زد و قل قل اومد

آروم و خوشگل اومد

نشست کنار کفشم

رو دامن بنفشم

گرفتمش تو دستم

دستمو من نبستم

رفت و دوباره قل خورد

آرزوی منو برد

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
1 روز پیش
قصه ای به منظور کمک به ترک عادت ناخن جویدن در کودکان ( قصه درمانی )


روزی روزگاری ، باغی بود با گل ها و گیاهان زیبا. باغبان از کار و زحمتی که در باغ کشیده بود، خشنود و راضی بود. گیاهان باغ قشنگ بودند  و همه نوع رنگ و شکلی در آنها دیده می شد. برگ ها و شاخه ها به شکل طبیعی خود بودند. باغبان می دانست که چه موقع باید شاخه های کوچک خشکیده را بچیند. او آنها را هر هفته با یک قیچی باغبانی می چید تا ظاهر گیاهان هم سالم و بی نقص باشد.

روزی خرگوش کوچولویی با دندان های بلند سفید به باغ آمد. خرگوش کوچولو خیلی کوچک بود و چیزی درباره ی باغبانی نمی دانست. نمی دانست که باید گل ها و گیاهان را به حال خودشان بگذارد تا درست رشد کنند. می دانید، او هنوز کوچکتر از آن بود که بداند بعضی از گیاهان را نباید گاز زد. بنابراین شروع کرد به گاز زدن و جویدن اولین شاخه ای که دید. ملچ ملوچ، ملچ ملوچ . جویدن برگ ها و شاخه ها به او احساس خوبی می داد. همین که یکی از گل ها را می جوید به سراغ دیگری می رفت. ملچ ملوچ ، ملچ ملوچ . دست کم ده ردیف از گیاهان باغ را جوید.

روز بعد، باغبان از خانه بیرون آمد تا برود و باغ را ببیند. باغبان همیشه خوشحال بود ، زیرا باغ و گیاهان قشنگش را دوست می داشت. هر روز به آنها نگاه می کرد. آنها را تمیز نگه می داشت و می شست. این کار برای سالم و زیبا نگه داشتن گل ها لازم بود. علاوه بر این ، می دانست که هر کس به دیدن باغ بیاید ، مثل او از دیدن گیاهان زیبا لذت خواهد برد.

اما آن روز، وقتی که باغبان به داخل باغ قدم گذاشت ، ناراحت شد چون دید که کسی هر ده تا ردیف گیاهان را جویده و خورده است. نوک آنها خیلی کوتاه شده بود و ظاهر گل ها و سبزه ها را زشت و ناقص کرده بود. وقتی که بازدید کنندگان هم برای دیدن گل ها به باغ امدند خیلی ناراحت شدند. آنها آمده بودند تا گیاهان زیبا را ببینند ، اما همه گیاهان زشت و جویده شده بودند.

خرگوش کوچولو که همان اطراف بود متوجه شد که باغبان خوشحال نیست. رفت و در کنار او نشست و پرسید :” چرا ناراحتی؟ ” باغبان گفت : ” یک نفر گیاهان زیبای مرا جویده است.”

خرگوش کوچولو سرش را پایین انداخت و به آهستگی گفت : ” متاسفم آقای باغبان. من بودم که گیاهان شما را جویدم.”

باغبان با ناراحتی گفت :” اما آنها گل های زیبایی بودند. نگاه کن حالا چقدر زشت شده اند.” خرگوش کوچولو به نوک گیاهان آن ده ردیف نگاه کرد و دید که دیگر زیبا به نظر نمی رسند. خرگوش کوچولو گفت : ” متاسفم آقای باغبان. بعضی وقت ها نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. حتما باید چیزی را بجوم و این ده ردیف گیاهان باغ دم دستم هستند. چکار می توانم بکنم ؟ “

باغبان بلند شد و خرگوش کوچولو را به گوشه ای از باغ برد و گفت : “نگاه کن، من این گوشه ی باغ هویج کاشته ام. هر وقت احساس کردی دلت می خواهد چیزی را گاز بزنی و بجوی، می توانی این هویج ها را بجوی.” خرگوش کوچولو سرش را تکان داد. باغبان گفت : ” اما آن گیاهان را به حال خودشان بگذار تا رشد کنند.”

خرگوش کوچولو گفت : ” آیا می توانم برای آن سبزی های بیچاره ای که جویده ام کاری بکنم؟.” باغبان لبخندی زد و گفت : ” بله می توانی.تو می توانی مراقب آن ده ردیف گیاه باشی و هر وقت به اندازه کافی بزرگ شدند به من بگویی تا آنها را با قیچی باغبانی بچینم و مرتب کنم. تو به من نشانشان می دهی و من آنها را می چینم. بعدها که کمی بزرگتر شدی به تو یاد می دهم چگونه خودت این کار را انجام بدهی.”

خرگوش کوچولو خیلی هیجان زده شد و باغبان را در آغوش گرفت. باغبان لبخندی زد و یک هویج آبدار به او داد. خرگوش کوچولو از باغبان تشکر کرد و با دندان های سفید بزرگش گاز بزرگی به هویج زد. ملچ ملوچ ، ملچ ملوچ

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
2 روز پیش
#ترانه_کودکانه
#اتوبوس های شهرما

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
2 روز پیش
🍁 حراجی بزرگ فصل به قیمت پارسال
🔥پليور مردانه مدل TAKIN
🔸شیک
59 هزار تومان
پرداخت درب منزل
خرید سریع 👇
http://mmor.ir/DD7C30AF
خريد اینترنتی👇
http://mmor.ir/FCF18B8D
📩 خرید پیامکی
براي ثبت سفارش و يا کسب اطلاعات بيشتر کد 1874139 را به سامانه 30007419 پيامک کنيد .

محصولات بیشتر در 👇
@amiranshopp
@amiranshopp
3 روز پیش
#قصه-صوتی
#زیک_زیک

با صدای دلنشین ندا خانوم

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
3 روز پیش
#شعر
🖍مدادرنگی


سلام مداد زردم
بازم نقاشي کردم
آهاي مداد آبي
بيداري يا که خوابي

آسمونو آبي کن
روزشو آفتابي کن
مي خوام چمن بکارم
مدادشو ندارم

چمن که آبي رنگ نيست
زرد که باشه قشنگ نيست
مداد آبي و زرد 
بايد بهم کمک کرد

رنگ شما دوهر تا
ميشه يه سبززيبا
رنگو رو هم بذاريد
اينجا چمن بکاريد

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
3 روز پیش
#داستان_براي_اعتماد_به_نفس_كودك

🐈داستان گربه ی پشمالو


در یك باغ زیبا و بزرگ ، گربه پشمالویی زندگی می كرد .
او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد .
یكبار سعی كرد به پرندگان نزدیك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند .
پیش خودش گفت :
كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم .
دیگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود .
آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنید . شب به كنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد .
صبح كه گربه كوچولو از خواب بیدار شد احساس كرد چیزی روی شانه هایش سنگینی می كند . وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش دید خیلی تعجب كرد ولی خوشحال شد. خواست پرواز كند ولی بلد نبود .
از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهای زیادی تمرین كرد تا پرواز كردن را یاد گرفت البته خیلی هم زمین خورد .
روزی كه حسابی پرواز كردن را یاد گرفته بود ،‌در آسمان چرخی زد و روی درختی كنار پرنده ها نشست
وقتی پرنده ها متوجه این تازه وارد شدند ، از وحشت جیغ كشیدند و بر سر گربه ریختند و تا آنجا كه می توانستند به او نوك زدند . گربه كه جا خورده بود و فكر چنین روزی را نمی كرد از بالای درخت محكم به زمین خورد .
یكی از بالهایش در اثر این افتادن شكسته بود و خیلی درد می كرد.
شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می كرد .
فرشته كوچولو دیگر طاقت نیاورد ، خودش را به گربه رساند .
فرشته به او گفت : هر كسی باید همانطور كه خلق شده ، زندگی كند . معلوم است كه این پرنده ها از دیدن تو وحشت می كنند و به تو آزار می رسانند . پرواز كردن كار گربه نیست . تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا كنی .
بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت.
صبح كه گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بالها خبری نبود . اما ناراحت نشد .
یاد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پیدا كند .
به انتهای باغ رسید . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست .
در اتاق دختر كوچكی وقتی صدای میو میوی گربه را شنید ، با خوشحالی كنار پنجره آمد . دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پیش من بمانی . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پیشم بمانی هر روز شیر خوشمزه بهت می دم .
گربه پشمالو از دوستی با این دختر مهربان خوشحال شد.

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
4 روز پیش
‌   ‌ #قصه_متن
#روباه_نادان_وگربه_زیرک

گربه اي به روباهي رسيد .گربه كه فكر مي كرد روباه حيوان باهوش و زرنگي است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است ؟ 

روباه مغرور نگاهي به گربه كرد و گفت : اي بيچاره ! شكارچي موش ! چطور جرات كردي و از من احوالپرسي مي كني ؟ اصلا تو چقدر معلومات داري ؟ چند تا هنر داري ؟ 

گربه با خجالت گفت : من فقط يك هنر دارم 

روباه پرسيد : چه هنري ؟ 

گربه گفت : وقتي سگها دنبالم مي كنند ، مي توانم روي درخت بپرم و جانم را نجات بدهم . 

روباه خنديد و گفت : فقط همين ؟ ولي من صد هنر دارم . دلم برايت مي سوزد و مي خواهم به تو ياد بدهم كه چطور با يد با سگها برخورد كني . 



در اين لحظه يك شكارچي با سگهايش رسيد . گربه فوري از درخت بالا رفت و فرياد زد عجله كن آقا روباه . 

تا روباه خواست كاري كنه ، سگها او را گرفتند . 

گربه فرياد زد : آقا روباه شما با صد هنر اسير شديد ؟ اگر مثل من فقط يك هنر داشتيد و اين قدر مغرور نمي شديد ، الان اسير نمي شديد.

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
5 روز پیش
#شعر_کودکانه
#پاشو_پاشو


🎼 پاشو پاشو کوچولو

پاشو، پاشو، خورشیدو نگاه کن

پاشو، پاشو، آفتابو صدا کن

پاشو، پاشو، لباستو بپوش

پاشو، پاشو، آماده شو بکوش

حرف منو گوش کن

خوابو فراموش کن

زنده کن با ورزش دل و جان

ای کودک زیبا

زودتر پاشو از جا

نیرو بخشد ورزش به انسان

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
5 روز پیش
#کلیپ #عمو_امید
روزي ٣ بار مسواک بزنين

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
5 روز پیش
#کلیپ_کودکانه
#خاله_سوسکه_کوچولو

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
5 روز پیش
#شعر

یک روز در اتاقم

تنها نشسته بودم

بی حال و کم حوصله ،

غمگین و خسته بودم

برادرم به من داد ،

چند کتاب قصه

گفت بخوان ای خواهر

دوری بکن ز غصه

من آن کتابها را

خوشحال و شاد خواندم

با قصه غصه ها را

از قلب خویش راندم

شد باز در به رویم ،

درهای روشنایی

می یافتم از آن پس

رفیق آشنایی

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
5 روز پیش
#قصه #قصه_متن

#به_دنبال_ماه_پیشونی



نُقل قرمز، دنبال عروسی ماه پیشونی می گشت. رسید به قالیچه ی حضرت سلیمان. پرسید: « می دونی عروسی ماه پیشونی کجاست؟ » قالیچه، ویژ رفت بالا. ویژ آمد پایین. ویژ، دور نقل، چرخی زد و پرسید: « می خوای چی کار؟ » گفت: « می خوام نقل عروسی اش بشم. » گفت: « بیست قدم به چپ. بیست قدم به راست. بیست قدم جلو. بگیر و برو. » رفت.

رسید به چراغ جادو. داشت گردگیری می کرد. پرسید: « می دونی عروسی ماه پیشونی کجاست؟ » چراغ خودش را تکاند، نقل به سرفه افتاد: « هاچی ... هاچی. » پرسید: « می خوای چی کار؟ » گفت: « می خوام نقل عروسی اش بشم. » گفت: « ده قدم به چپ. ده قدم به راست. ده قدم جلو. بگیر و برو. » رفت.

رسید به خاله سوسکه. داشت بَزَک دوزک می کرد برود همدان. پرسید: « می دونی عروسی ماه پیشونی کجاست؟ » گفت: « می خوای چی کار؟ » گفت: « می خوام نقل عروسی اش بشم. » گفت: « پنج قدم به چپ. پنج قدم به راست. پنج قدم جلو. بگیر و برو. » رفت.

رسید به قصر حاکم. عروسی آن جا بود. خواست برود تو. نگهبان ها جلویش را گرفتند. گفت: « بذارید برم. من نقل عروسی ام. » گفتند: « برو. » رفت.

درست وقتی رسید که می خواستند نقل ها را بپاشند رو سر عروس و داماد. داد زد: « صبر کنید. » صبر کردند. رفت وسط نقل ها. گفت: « حالا بپاشید. » پاشیدند. نقل قرمز افتاد رو سر عروس خانم. شد یاقوت تاج سرش. بعد قل خورد و آمد پایین. شد نگین انگشترش.

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
6 روز پیش
#قصه_صوتی #قصه_شب
داستان: #دوستان_وفادار

بهار قصه گو
⭐️🌙⭐️🌙⭐️
─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
6 روز پیش
#کلیپ_کودکانه
#ماشا_میشا

#masha
One of The best Parts In masha

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
6 روز پیش
#شعر_کودکانه


وقت غذا که میشه    

چه روز چه شب همیشه    


با آب گرم و صابون    

خوب می شوییم دستامون    


با یاد و نام الله  

  اول میگیم بسم الله    


آروم غذا می جویم    

وقتی که ما سیر شدیم  

 الحمدالله میگیم      

شکر میکنیم خدا را   

که آفرید غذا را

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
6 روز پیش
#قصه آب نبات و تندباد خانم

خانم گربه 4 تا بچه ی کوچولوی ناز به دنیا آورده بود. به آنها شیر می داد و مواظبشان بود تا سالم بمانند وبزرگ شوند. خانم گربه مادر خیلی مهربانی بود. چهل روز ماه تمام به بچه ها شیر داد تا کم کم بزرگ  شدند و توانستند همراه او حرکت کنند و بیرون  بروند و ببینند توی شهر چه خبر است. خانم گربه اسم خوراکی ها ها را روی بچه هایش گذاشته بود. اولی را تربچه ، دومی را آلوچه، سومی را گردو و چهارمی را آب نبات صدا می زد.

وقتی بچه گربه ها کمی از او دور می شدند، صدا می زد:«آهای بچه ها کجایید؟ تربچه،آلوچه،گردو،آب نبات بیایید.»

بچه گربه ها هم تا صدای مادرشان را می شنیدند،تندتند می دویدند و خودشان را به او می رساندند تا گم نشوند.

یک  روز مامان گربه ها،آنها را به  یک مزرعه برد تا موش بگیرند.خودش یک موش را با دقت شکار کرد تا بچه ها ببینند و یاد بگیرند. بعد به آنها گفت:« بچه ها،حالا نوبت  شماست. بروید برای خودتان موش شکار کنید.اما همین که صدایتان زدم بیایید همین جا پیش من.»

بچه ها گفتند چشم مامان و رفتند تا موش بگیرند.هرکدام به گوشه ای از مزرعه  رفتند. آب نبات از بقیه  جدا شد و دیگر نتوانست پیدایشان کند. موش هم گیرش نیامد. خسته و گرسنه توی مزرعه می گشت که چشمش به  سگی افتاد که در گوشه ای توی آفتاب دراز کشیده بود و داشت به بچه هایش شیر می داد. آب نبات به طرفش رفت و روبروی او ایستاد و نگاهش کرد. خانم سگه گفت:« آهای بچه  گربه،اسمت چیه؟مامانت کجاست؟چطوری آمدی این جا؟»

آب نبات گفت:« اسمم آب نبات است.من با مامان و خواهر و برادرهایم به این جا آمدم تا موش بگیرم اما موش گیرنیاوردم،مامانم را هم گم کردم.»

خانم سگه گفت:«آخی! گربه ی بیچاره!حتماً خیلی گرسنه ای.  بیا این جا تا به تو هم شیر بدهم.راستی چه اسم بامزه ای داری!آب نبات!» وخندید.

آب نبات گفت:«اسم شما چیه؟»

سگ جواب داد:« اسمم سگه.من خانم سگ هستم.صاحب مزرعه اسمم را گذاشته تندباد.چون مثل باد می دوم.»

آب نبات گفت:« مادرم  به ما گفته که سگ ها دشمن گربه ها هستند و نباید به آنها نزدیک شویم.»

خانم سگه خندید و گفت:« من یک مادرم.خودم بچه دارم. همه ی بچه های حیوانات را مثل بچه های خودم دوست دارم.حالا هم دوست تو هستم.بیا شیر بخور، نترس عزیزم.»

آب نبات  با خوشحالی به طرف سگ رفت و کنار توله ها خوابید و شروع  کرد به نوشیدن  شیر. او خیلی گرسنه بود و تندتند شیر می خورد. ناگهان صدای میو میوی مادرش را شنید که او را صدا می زد:« میو میو آب نبات کجایی؟»

آب نبات  سرش را به  طرف صدای مادرش چرخاند و جواب داد:« من اینجا هستم.دارم  شیر می خورم.»

 خانم گربه به طرف خانم سگ آمد و وقتی دید آب نبات دارد شیر می خورد، تعجب کرد. کمی هم ترسید. اما خانم سگ گفت:« خانم گربه نگران نباش، کاری به بچه ات ندارم.او گرسنه بود، من هم شیرش دادم.»

خانم گربه گفت:«باورم نمی شود! سگ ها با گربه ها  بد هستند اما شما با همه ی سگ ها فرق دارید. من از شما متشکرم.»

خانم سگ گفت:« بله من یک مادرم و بچه دارم،مثل شما.برای همین به بچه گربه ی کوچولو محبت کردم و شیرش دادم تا اگر مادرش را پیدا نکرد، گرسنه  نماند.»

آب نبات  شیرش را خورد، سیر شد و میومیو کرد و دست هایش را لیسید و از خانم سگ تشکر کرد و همراه مادرش راه افتاد و رفت. او با خودش می گفت:« من تنها گربه ای هستم که شیر سگ هم خورده ام.حالا برای خواهر و برادرهایم هم ماجرای امروز را تعریف می کنم تا بدانند خانم سگ یعنی تندباد خانم، چقدر مهربان  بود.»

 نويسنده:مهري طهماسبي دهكردي


─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
6 روز پیش
#داستان_صوتی
#آسیابان_و_مرد_زورگو

─┅─═ঊঈ🌸ঊঈ═─┅─
@fereshtemannn
1 هفته پیش
┅┅┄┅┄┅✶💞✶┄┅┄ ┅
💕 بیا اینجا با خُدا حرف بزن 👇👇
📿 @ZekroShafa | ذکرهای گِره گُشا📖
📿 @ZekroShafa | ذکرهای گِره گُشا📖

🍀دعاها و ذکرهایی که میزاره هیچ جا پیدا نمیکنی.
1 هفته پیش
دریافت سروش پلاس