🌷دختران گل یاس🌷

تولد کانال 13 اردیبهشت 1400 🌸🎂

آیدی مالک کانال :
sapp.ir/fatemeh_mmmm
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
https://harfeto.timefriend.net/16236580872689
نظرات خودتون رو به صورت ناشناس به ما بگید!


splus.ir/tqijvvnjgvkl

🦋دوستان لطفا عضوشید🦋
🦋ولطفا ازش حمایت کنید🦋
11 ساعت پیش
امام حسینۍ‌ ها ♥️
زشت نیست واقعا؟!😔
همه جا عضو هستی...
جز کانال امام حسین(ع)؟!
بانیت_واردشو😊بسم الله

🕊️یاران امام حسین ع 🕊️
splus.ir/yaranemamhoseinm12
💚چقدر خوبه
گوشی ای که بوی امام حسین بده!
11 ساعت پیش
#سرنوشت‌یک‌عاشق‌
رمان دختری به اسم یگانه که قرطی بوده و در دانشگاه عاشق پسری به اسم امیر حسین میشه که طلبه و پسری مذهبی هستش و در راه رسیدن بهش مسیر پرتلاطمی رو طی میکنن
رمان #سرنوشت‌یک‌عاشق‌ برای اولین بار از پیام رسان سروش جوین شو تا بقیشو بخونی☝🏻🙃منتظرم جانانم❤
splus.ir/sarneveshtyekashegh1400
splus.ir/sarneveshtyekashegh1400
splus.ir/sarneveshtyekashegh1400
splus.ir/sarneveshtyekashegh1400
11 ساعت پیش
○یگانه
دل تو دلم نبود بعداز این همه اصرار به خانوادم برای رسیدن بهش چقدر تو این راه خوارو تحقیر شدم چقدر کوچک شدم اما بازم ادامه دادم با تمام قوا تا پدرومادرم رضایت دادن برای عقد امیرحسین میگفت که اونم مثله من به خانوادش التماس کرده تا رضایت بدن و سر همین قضایا چقدر تو خونشون دعوا شده و امیرحسین کوچک شده همش بخاطر من بوده خیلی جالبه بین منو اون تو این نقطه شباهت بود اینکه دوتامون سر یک چیز بحث میکردیم و به نتیجه رسیدیم تو همین فکرا بود که صدای درب منو از فکرو خیال دراورد
_بله؟بفرمایید؟
-بردیام (داداشم)
_بیاتو
_هنوز نظرت همونه تغییر نکرده میخوای بری با اون زندگی کنی با یک پسر مذهبی کی عاشق پسر مذهبی شدی از کی عاشق طلبه ی دانشگاهتون شدی هان ؟توکه همه ی چادریارو مسخره میکردی الان آرایش نمیکنی لباست پوشیدس میخوای چادر سرت کنی به فکر آبروی ما نیستی به فکر خودت باش به فکر حرف مردم باش امشبو میکنم بدترین شب زندگیت از الان گفتم بدونی امشب اتفاق بدی برات رخ میده آبجی خانم!دلتو خوش نکن به این که امشب بهش میرسی هه!خانواده ی ما با خانواده ی مذهبی!
_فقط برو بیرون برو بیرون هیچ غلطی نمیتونی بکنی هیچ غلطی بیروووووون
11 ساعت پیش
5 پارت رمان تقدیم نگاه قشنگتون 😍
لایک فراموش نشه ها 😉❤️
#مالک_آوا
14 ساعت پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۵
وارد اتاق شد و بعد سالم کردن در رو پشت سرش بست و به سمت می ز کارم اومد و بدون اینکه به من نگاه کنه و در مقابل نگاه
خیره ی من کاغذای توی دستش رو رو ی میز گذاشت و منتظر امضای من موند.
مدتی رو منتظر به زمین چشم دوخت و وقتی دید من هی چ حرکتی نمی کنم متعجب نگاهم کرد و گفت: نمی خوای ن امضاش
کنین؟
لبخند ی گوشه ی لبم نشست و همانطور که به چشماش زل زده بودم گفتم: چرا انقدر عجله داری؟
_من عجله ندارم!
_ولی به نظر میاد خیل ی دوست نداری اینجا بمونی!
_نه اینجور نیست!
_پس دوست داری بمونی!؟
با گیجی و کالفگ ی گفت: ببخشید ! من متوجه نمی شم، چه ربطی داره که من بخوام برم یا بمونم؟
_برام مهمه؟
_چی براتون مهمه؟
خودم رو مشغول بررس ی ارقام رو ی کاغذ نشون دادم و گفتم: اینکه بدونم چه حسی نسبت بهم داری!
با اینکه سرم پایین و چشمم به کاغذ روی میز بود ولی می دونستم با چشمای گرد شده نگاهم می کنه.
سرم رو باال گرفتم تا نگاهش کنم که بهم پشت کرد و گفت: من بیرون منتظر م ی مونم تا کارتون تموم بشه.
یه قدم به سمت در برداشت که گفتم:من فقط ازت پرس یدم چه احساس ی نسبت به من داری و تو اگه سختته م ی تون ی جواب
ند ی! دیگه چرا فرار می کنی ؟
به طرفم برگشت و گفت:من فرار نکردم! اصال چرا شما بای د یه همچ ین سوالی رو بپرس ی ن؟
_چون می خوام بدونم تو هم احساس ی که من نسبت به تو دارم رو نسبت به من داری ی ا نه؟
چهرهاش اخمو شد و پرس ید : می تونم بپرسم احساس شما نسبت به من چیه؟
_حس دوست داشتن.
پوزخند ی زد و گفت: شوخی جالبی بود!
14 ساعت پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۴
خانم رفاهی حرف مبینا رو تا یید کرد و گفت: مبینا راست می گه این آرام از صبح که اومده نذاشته هیچ کس کار کنه و همه رو
دور خودش جمع کرده.
چشمای آرام گرد شد و گفت: خانم رفاهی شما هم؟
خانم رفاهی: خب مگه دروغ می گم؟
مبینا به پهلوی آرام سقلمه ا ی زد و گفت :آرام نم ی خوای به آقای رئیس! ش یرینی تعارف کن ی؟
مبینا آقای رئیس رو غلیظ گفت و من با ابروی باال پریده آرام رو نگاه کردم که جعبه ی ش یرینی رو جلوم نگه داشت و بهم تعارف
کرد.
نگاهم رو ازش گرفتم و با برداشتن ش یرینی و تشکر کردن به سمت اتاق پرهام رفتم و در همین حال صدای مبینا رو شنیدم که
گفت:خب دیگه آقای رئیس آخرین نفر بود بقیه اش دیگه مال منه!
آرام جوابش رو داد: حتی اگه مجبور بشم تا آخر وقت همه اش رو ی ک نفری می خورم ول ی به شما آدم فروشا هیچ چ ی نمی دم.
با این حرفش سر و صدای بقی ه رو در آورد و من با قرار گرفتن تو ی اتاق و بستن در دیگه چیز ی نشنیدم.
پرهام با دیدن چهره ی خندون من لبخند معنی دار ی گوشهی لبش نشست و گفت:م ی بینم این عشقه بد بهت ساخته! یرینی تو ی دستم رو عمیق بو کشیدم و چیز ی نگفتم که پرهام ادامه داد: فکر کرد ی چجوری بهش بگ ی؟
_چی بگم؟
_اینکه عاشقش شد ی.
_فعال که مطمعن نیستم این حسه اسمش عشق باشه، تا بعد هم ی ه فکر ی برای چجور گفتنش می کنم.
کاغذ توی دستم رو باال گرفتم و گفتم: پرهام من چیزی از این سر در ن یاوردم خودت ی ه نگاهی بهش بنداز نتیجه رو به من بده.
پوزخند ی زد و گفت : بایدم سر در ن یاری آخه سرت به جای دیگه گرمه!
جوابش رو ندادم و لبخند به لب از اتاقش بیرون زدم.
پرهام این روزا راه و بی راه بهم متلک می گفت و تیکه می انداخت و من این متلک ها و ناراحتیش رو به خاطر اختالفش با آرام
می دونستم.
روزها از پی هم گذشت و باز هم پنجشنبه بود و من منتظر اومدن آرام به اتاقم بودم.
با شنیدن تقه ای که به در خورد مغرورانه به پشتی صندل ی تکی ه دادم و با گفتن بفرما یید به در خیره شدم.
14 ساعت پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۳
امیر حسین دستاش رو به دو طرف باز کرد که آرام به سمتش دوید و خودش رو تو ی بغلش انداخت.
با اینکه امی ر حسین برادر بزرگترش و عشق بینشون عشق خواهر و برادری بود ولی من بهش حسادت کردم و به سمت در اتاق
قدمای بلند برداشتم.
توی راهرو ی بیمارستان بودم و با گام های بلند به سمت در خروجی می رفتم که آرام از پشت سر صدام زد:
_آقای رئیس!
با تعجب برگشتم و نگاهش کردم.
خودش رو بهم رسوند و گفت : م ی دونم که تشکر خشک و خالی من جواب گو ی لطفی که شما بهمون کردین نیست ولی بازم
ممنون.
به چهره ی شاد و لب خندونش نگاه کردم و بی اراده گفتم: همین لبخند ی که روی لب تو نشسته، از هر تشکری برام با ارزش تره!
نگاهش متعجب شد و بهت زده به چشمام نگاه کرد.
انگار توی چشمام دنبال چیز ی م ی گشت که بهم زل زده بود و پلک نمی زد.بی توجه به نگاهی که این روزا عجیب دلتنگش می شدم از مقابل چشمای متح یرش گذشتم و به سمت در خروجی بیمارستان پا
تند کردم.
فرداش آرام شاد رو از توی مانیتور تماشا می کردم که با ی ک جعبه ی ش یرین ی توی دستش تو ی شرکت می چرخید و به کارمندا
بابت سالمتی داداشش ش یرین ی تعارف می کرد.
چشم از مانیتور گرفتم و برای بار دوم ارقام توی کاغذ رو خوندم ولی چیز ی ازش سر در نیاوردم و کالفه نفسم رو بیرون دادم و
برای د یدن پرهام از اتاق خارج شدم.
دخترا وسط سالن دور آرام جمع شده و حسابی سر و صدا به راه انداخته بودن که با دی دن من که بهشون نزدیک م ی شدم
ساکت شدن و به من نگاه کردن.
وقتی بهشون رس یدم متعجب و سوالی نگاهشون کردم که مبینا رو به من با شوخی و ش یطنت گفت : آقا به خدا تقصیر آرامه که
نمی زاره ما به کارمون برس یم .
آرام بهش چشم غره رفت و گفت: کوفت بخور ی که این همه ش یرینی رو خوردی و هنوز هم دهنت داره می جنبه و منو راحت
می فروش ی.
مبینا خامه ی سر انگشتش رو مکید و گفت:این که نمک نداشت که بخوام نمک گی ر بشم!
14 ساعت پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۲
پس حدسم درست بود! منظور آرام از خریدن عشق این بود که پسره م ی خواست او رو با پولش راضی کنه.
با صدای مبینا از فکر در اومدم و به او که دوباره شروع به حرف زدن کرده بود نگاه کردم که با ناراحتی و چهره ای درهم گفت:
امروز که دیدم آرام نیومده باهاش تماس گرفتم، صداش ناراحت بود و بغض داشت اول ی که ازش پرس یدم چی شده چیزی نگفت
ولی من ول کن نبودم و انقدر پاپیچش شدم تا
اینکه گفت دیشب حال برادرش بد شده و خودش رو از رو ی و یلچر انداخته، آرام گریه م ی کرد و خودش رو سرزنش می کرد که
نمی تونه خودش رو راضی کنه و به پسره جواب بده، گفت امروز رو خونه مونده تا در مورد پیشنهاد خاستگارش فکر کنه.
با شنیدن این حرفا عصبی شدم و گفتم: همین االن بهش زنگ بزن و آدرس ب یمارستانی که قراره برادرش رو عمل کنن رو ازش
بگ یر.
مبینا با تعجب نگاهم کرد و بعد گفتن چشم با لبخند معن ی دار ی از جاش برخاست و برای زنگ زدن به آرام از اتاق خارج شد.
همون روز که مبینا آدرس بی مارستان رو بهم داد، بدون معطلی به بیمارستان رفتم و با قبول تمام هزینه های عمل با دکتر
برادرش حرف زدم و ازش خواستم نوبت عمل رو جلو بندازه که دکتر هم قبول کرد.شبش هم با بابا مشورت کردم و ازش خواستم با باباش تماس بگ یره و او رو راضی کنه تا بهمون اجازه بده هز ینه رو پرداخت کنیم
که بابا از خدا خواسته قبول کرد و نیم ساعتی، تلفنی با آقای محمد ی حرف زد تا اینکه تونست راضیش کنه و ازش اجازه بگ یره.
پنج روز از عمل امیر حسین)برادر آرام ( می گذشت و من تازه برا ی اولین بار روز جمعه که برای مالقاتش به بیمارستان رفته
بودم می دیدمش.
همهی خانواده ی آرام از جمله محمدحسین و خانمش به همراه مادرش و آرزو خواهر کوچکتر آرام تو ی اتاق بودن و امیر حسین
رو برا ی راه رفتن تشوی ق م ی کردن و این وسط تنها آرام بود که حضور نداشت و این من رو که بیشتر برای دیدن او اومده
بودم عصب ی م ی کرد.
به پرستار که زیر بغل امی ر حسین رو گرفته بود و کمکش می کرد راه بره نگاه کردم که با رس یدنشون به پنجره پرستار ناگهان
خودش رو از امیر حسین دور کرد و امیر حسین مجبور شد روی پای خودش بایسته.
به جمعیت وایستاده داخل اتاق نگاه کردم که دست از تشو یق برداشته بودن و اشک می ریختن.
دیدن مادرش که گونه اش از اشکاش خیس شده بود و با گریه قربون صدقه ی پسرش م ی شد صحنه ی دلگ یر ی رو به وجود آورده
بود و حتی چشمای من هم برای یک لحظه خیس شدن.
با شنیدن صدای آرام که با صدای بلند و با تعجب رو به ام ی ر حسین گفت :داداش! برگشتم و بهش نگاه کردم.
آرام لبخند به لب داشت ولی اشک چشمش گونه اش رو خ یس کرده بود و همراه با خنده اشک م ی ری خت.
14 ساعت پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۱
_این حالتا رو بهش می گن عشق! تو عاشقش شد ی.
پوزخند ی زدم و گفتم :محاله! .... هر کی ندونه تو که خوب می دون ی من و او با هم یه دنیا فاصله داریم و خوب م ی دونی که من
ازش.....
_ازش چی؟ دیگه نمی تون ی بگ ی ازش خوشت نمیاد نه؟!
جوابی نداشتم که بدم و ودوباره از دیوار ش یشه ای به دور دست ها خیره شدم که پرهام ادامه داد: وقتی ی ه مرد عاشق یه دختر
می شه دلش م ی خواد همیشه او رو ببینه و حت ی به خاطرش غیرتی هم م ی شه و در برخی شرایط ممکنه به خاطرش با دیگران
دست به یقه هم بشه!
با این حرفش به یاد چند روز پیش افتادم که بی دلیل با مرد غریبه، جلوی شرکت دست به یقه شدم.
به پرهام که هنوز هم چهره اش ناراحت بود و اخم داشت نگاه کردم و او در حالی که از رو ی مبل بلند می شد، گفت:من همون
روز که به خاطر بیرون کردنش جوش آورده بودی فهمیدم دلت پیشش گیره! عشق حد و مرز و دختر چادر ی و غی ر چادری نمی
شناسه!
دل تو هم فهمیده آرام با بق ی ه ی دخترای دور برت فرق داره و دنبال پول و تیپ و نشستن توی ماش ین گرون قیمتت نیست!
در تمام مدتی که پرهام حرف می زد من به خودم و آرام فکر کردم.ما خیلی از هم دور بودیم! چه از لحاظ خانوادگی و چه از لحاظ شخصیت!
ولی حقی قت این بود که من عاشقش شده بودم بدون اینکه بخوام یا اینکه حتی متوجه بشم.
ولی من این حس رو که حاال فهمیده بودم عشقه! دوست داشتم.
بعد مدتی که از رفتن پرهام گذشت با خوردن تقه ای به در برگشتم و به مبینا که تو ی چارچوب در وایستاده بود نگاه کردم که
کامل وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست.
برای نشستن به سمت م یز کارم رفتم و در همون حال از او هم خواستم که رو ی مبل بشینه و با نشستنش رو ی مبل گفتم:خب!
می شنوم!
بهم نگاه کرد و گفت: شما ازم خواستین از آرام بهتون اطالعات بدم و برای همین هم م ن بیشتر بهش نزدیک شدم و یه جورایی
می شه گفت با هم صمیمی شد یم و مثل اینکه آرام خودش هم بدش نمی یومد یه مقدار با کسی درد و دل کنه.
با تعجب نگاهش کردم و او ادامه داد:آرام بهم گفت که پای برادرش توی تصادف آس یب دیده و دو بار عمل شده و حاال برای اینکه
کامل خوب بشه دوباره باید عمل بشه ولی به خاطر هزینه ی باالی عمل فعال نمی تونن کاری براش انجام بدن و به همین خاطر
یه جورایی برادرش افسرده شده.
آرام م ی گفت یه نفر پیدا شده و گفته حاضره هزینه ی عمل برادرش رو بده و اون ی ه نفر خواستگار آرامه که از وقتی جواب رد
شنیده می خواد به وس یله ی برادرش آرام رو تحت فشار بزاره و راضی به ازدواجش کنه .
می دونستم منظورش از خواستگار همون پسریه که با آرام دیده بودمش و باهاش دست به یقه شده بودم.
14 ساعت پیش
خب نوبتی هم باشه نوبت رمانمونه
15 ساعت پیش
عصرتون بخیر
15 ساعت پیش
سلااااااااااااام
15 ساعت پیش
ریپ پارت 10 رمان دختر بسیجی
1 روز پیش
چه زیبا گفت : #دکتر_شریعتی
برای کسی که میفهمد
هیچ توضیحی لازم نیست
وبرای کسی که نمیفهمد
هر توضیحی اضافه است
آنانکه میفهمند ,عذاب میکِشند
و آنانکه نمیفهمند عذاب می دهند
مهم نیست که چه مدرکی دارید
مهم اینه که چه درکی دارید..

اگه از این متن ها دوس داری بدو زود عضو شو!😍🤍


┈••✾•✨🤍✨•✾•---
splus.ir/allahineedyou
┈••✾•✨🤍✨•✾•---
✨اللهم عجل لولیڬ الفرج✨
1 روز پیش
ریپ پارت اول رمان دختر بسیجی
1 روز پیش
10 پارت رمان تقدیم نگاه قشنگتون 😍
لایک فراموش نشه ها 😉❤️
#مالک_آوا
1 روز پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۶۰
_تا حاال که هر چی پرس یدم جواب داده؟
_تو در مورد برادرش که تصادف کرده چیز ی شنید ی؟
_خیلی کم! که اون هم زمانی فهمیدم که با مامانش تلفنی حرف می زد و وقت ی خانم رفاهی ازش پرس ید چی شده، گفت ی ه
همچین اتفاق ی برای داداشش افتاده.
_من می خوام بیشتر در موردش بدونم تو می تونی یه جور ی در موردش تحقیق کنی؟
_آره، ولی آرام خیلی تو داره و به راحتی از مشکلش با کس ی حرف نمی زنه! ول ی شاید اگه باهاش صمیمی تر بشم ی ه چیزایی رو
بهم بگه.
_خوبه! پس هر چی فهمید ی بالفاصله به من می گی.
_چشم حتما.
روزها از پی هم می گذشت و بهترین ساعت ها برای من ساعتهایی بودن که تو ی شرکت بودم.
برای خودم هم عجیب بود که روزها زودتر از همیشه به شرکت میومدم و پر انرژی تر از هر زمان بودم و با رس یدنم به شرکت
اولین کاری که انجام می دادم روشن کردن س یستمی بود که دوربین ها بهش متصل بودن.
با اینکه دلیل این همه سر خوش ی رو نمی دونستم ولی این حس تازه عجیب به مزاغم خوش اومده بود و قلقلکم م ی داد.دلیل این سرخوش ی برام مجهول بود تا اینکه یه روز که کالفه و بی حوصله پشت دیوار ش یشه ای وایستاده بودم، پرهام به اتاقم
اومد و وقتی من رو بی حوصله دید با طعنه و نیشخند جا خوش کرده گوشه ی لبش گفت: چی ه امروز دیگه سر حال نیستی؟
به طرفش برگشتم و گفتم:نمی دونم چم شده امروز اگه مجبور نبودم اصال به شرکت نمیومدم.
روی مبل لم داد و باز هم با لحن کنایه آم یزش گفت:آره خب! هیچ کس امروز حوصله نداره، چون آرام امروز غیبت کرده و
نیومده.
با این حرفش به شهر زیر پام چشم دوختم و به آرام فکر کردم.
پرهام درست م ی گفت من اونروز کسل بودم چون آرام تو ی شرکت نبود و نمی تونست م ببینمش.
بدون اینکه برگردم و به پرهام نگاه کنم با لحن آرومی گفتم:تو درست م ی گی! حاال که خوب فکر می کنم می بی نم من هر روز
بیشتر از اینکه برا ی کار بیام اینجا به شوق دیدن او م یام و حاال که او نیست کالفه ام.
به طرفش برگشتم و ادامه دادم:پرهام نمی دونم چم ش ده! این روزا حس و حالم دست خودم ن یست، همیشه منتظر آخر هفته ام
که آرام برای گرفتن امضا ب یاد و مدتی رو منتظر روبه روم بشینه، وقتی می بینمش یه جورایی دست و پام رو گم م ی کنم ولی دلم
می خواد بیشتر پیشم بمونه.
پرهام همانطور که سرش پایین بود و به حرفام گوش می داد وسط حرفم پرید و آروم گفت: عشقه....
1 روز پیش
# رمان _ دختر _ بسیجی
# پارت ۵۹
یقه اش رو چسبیدم و با یه حرکت به دیوار کوبوندمش و رو به آرام خواستم چیزی بگم که مشت محکمی به صورتم زد و من
خیسی خونی که از ب ینیم رو ی لباسم چکید رو احساس کردم.
آرام که تا اون موق با نگرانی و ترس نگاهمون م ی کرد رو بهش گفت:چیکار می کنی ولش کن ایشون رئیس منه!
با این حرف آرام پسره ی قه ام رو رها کرد و من هم به طبعش یقه اش رو رها کردم که کتش رو توی تنش مرتب کرد و بعد نگاه
عمیقی که به آرام انداخت تو ی ماش ین گرون قیمتش نشست و با گذاشتن پاش روی گاز ازمون دور شد.
با رفتنش آرام بهم نزدیک شد و با گرفتن دستمال توی دستش به طرفم گفت: داره از بینیتون خون میاد.
دستمال رو از دستش گرفتم و پرس یدم:نمی خوا ی بگ ی ای ن یارو کی بود؟
سرش رو پایین انداخت و گفت:یه عوضی پولدار که فکر م ی کنه می تونه همه چیز رو با پول معامله کنه یا بخره.
سرش رو باال گرفت و در حالی که بهم خیره شده بود ادامه داد:حتی عشق رو!
با گفتن این حرف از کنارم رد شد و به سمت حیاط شرکت رفت.
دستمال رو رو ی بینی م گذاشتم و از درد ی که تو ی بی نیم احساس کردم چشمام رو محکم بستم.
ناخودآگاه ته دلم از اینکه فهمیده بودم نامزدش نیست احساس شادی کردم ولی اینکه مرده چجوری می خواست آرام رو با پول
راضی به ازدواج کنه فکرم رو مشغول کرده بود و به دنبال جوابی براش بودم.
به دستمال خونی تو ی دستم نگاه کردم و ناگهان یادم اومد که بابا گفته بود آرام به خاطر پول عمل برادرش به شرکت اومده.
پس دوزاری م افتاد که مرده در مقابل هزینه ی عمل برادرش ازش عشق می خواد.
دستمال رو تو ی دستم مچاله کردم و بدون اینکه ماش ین رو به پارکینگ ببرم وارد شرکت شدم.
با ورودم به شرکت از نازی که پشت می زش وایستاده بود خواستم مبینا رو صدا بزنه و ازش بخواد تا به اتاقم ب یاد.
مدتی از نشستم پشت می ز کار نگذشته بود که مبینا وارد اتاق شد و بعد سالم کردن پرس ید :آقا با من کار ی داشتین؟
به مبل جلو ی م یز اشاره کردم و ازش خواستم بشینه که با تعجب روی مبل نشست و بهم خیره شد.
بهش زل زدم و پرس یدم:تو چقدر با خانم محمد ی در ارتباطی؟
_در حد اینکه تو ی شرکت همو می بینیم و با هم حرف م یزنیم و شوخی می کن یم.
_یعنی اگه چیز ی ازش بپرس ی جوابت رو می ده؟
1 روز پیش
دریافت سروش پلاس