حجاب زهرایی🌸🌸🌸

کانال نذر فاطمه زهرا❤ می باشد✔
کپی مطالب با صلوات مجاز👌
هر زن چادری در کوی و برزن ایران؛ به منزله پرچم جمهوری اسلامی ایران است🇮🇷

کلیپ،متن و پروفایل حجاب 🦋🌸
۴ پارت روزانه رمان 😍 دو پارت ظهر دو پارت شب 😱
کانال تبلیغات طلایی
sapp.ir/tblegatarzan


🔴#امام_زمان_زنده_است⁉️

علامه تهرانی میگفت این داستان را از زبان سیدعبدالکریم کشمیری شنیدیم: ایشان می‌فرمود در #هند یه #مرتاضی بود اگر اسم شخص و مادرش رو میگفتیم، میگفت زنده‌س یا مرده، کجا دفنه،چندنفر رو پرسیدیم کاملا درست جواب داد.
آیت الله کشمیری گفت ازش درباره #امام_زمان علیه السلام پرسیدم. گفتم #محمد فرزند نرجس،دیدیم مرتاض بعدچند لحظه #لرزش شدیدی گرفت، و با #بهت و #حیرت گفت..😱😱
♨️بقیه در کانال زیر بخوانید🔰🔰


https://sapp.ir/joinchannel/amyivMRInTsEx6F1pbLWtqDU
40 دقیقه پیش
چادری هایی را میشناسی که حرمت آن را نگه نمیدارند؟!!

باور کن این قانع کننده نیست
برای چادر نداشتن ِ تو.

حال که اینقدر دلسوز ِ حریم ِ چادری...
حال که دلت پاک است
تو حرمت ِ حجاب ِ زهرا (س) را نگه دار...

و به همه ثابت کن:
همه ی چادری ها بد نیستند!!

🔹#نشر حداکثری.🌸
🌹#زهرایی_شو🌹
@hjibzhrie
پروفایل دخترونه👇👇👇
📲📲 @vaalpepr
1 ساعت پیش
【🌙🕊】
.
بر‌چـٰادرِمشکۍاٺ
نستعلیق‌مۍنویسم‌عشـــــق‌را . . .
وقتۍکهـ‌این‌احرام‌سیاھ‌را‌مۍپوشۍ
وحج‌شکوهمند‌ِحیارا
بھ‌جا‌مۍآورۍ'^^🌸💚
آن‌گاه‌طواف‌مۍ‌کنند‌تورا،صفوف‌ِفرشتھ‌ها((:
و‌متبرك‌مۍکنند‌باݪ‌هایشان‌رابا‌تار‌و‌پودِ
حریم‌آسمانۍات .🌱'!

🔹#نشر حداکثری.🌸
🌹#زهرایی_شو🌹
@hjibzhrie
پروفایل دخترونه👇👇👇
📲📲 @vaalpepr
1 ساعت پیش
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️
☔️🍄🌈🦋☔️
🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈

🦋 #رمان_روژان 🍄
📝به قلم #زهرا_فاطمی☔️
📂 #فصل_دوم

🖇 #قسمت_شصت_سوم


ساکش را آماده کردم و کناری گذاشتم .
آبی به دست و صورتم زدم،
دلم نمیخواست بقیه بفهمند که گریه کرده ام مخصوصا مادرم که بسیار از این تصمیم کیان ناراحت بود.
چادرسورمه ای رنگم که گلهای ریز سفید داشت را به سر کردم وبه جمع پیوستم.
مادرم بار اولی بود که میدید من در خانه هم چادر میپوشم.
متعجب نگاهم میکرد.
به همه سلام کردم و کنار زهرا نشستم.
سرش را به گوشم نزدیک کردبا نگرانی آهسته نجوا کرد
_خوبی؟

به زور لبخندی زدم
_خوبم.


با صدای بابا که کیان را مخاطب قرارداده بود نگاهم را به او دادم
_کیان جان این مدتی که نیستی اگه اجازه بدی روژان بیاد خونه پیش خودمون باشه

کیان خجالت زده لب زد
_شما صاحب اختیار پدرجان .روژان جان هرکجا دوست داره میتونه بره.راحتیش مهمه

دلم میخواست بگویم من کنار تو راحتم بخاطر من نرو ولی چه کنم که اعتقاداتم با کیان هم عقیده بود.
با صدای کیان از فکر خارج شدم
_روژان جان شما کجا راحتتری؟
_اگه ایرادی نداره من تو خونه خودمون راحت ترم .

خاله ثریا ادامه حرفم را گرفت
_اقای ادیب نگران روژان جان نباشید .بچم تو خونه خودش راحتتره ماهم که نزدیکشیم نمی زاریم اذیت بشه.ان شاءالله کیان جان هم زود برمیگرده

مادرم با کمی عصبانیت گفت
_بله ان شاءالله زود برمیگردن ولی بعدش معلوم نیست میخوان کدوم شهر و یا کدوم کشور برن و دختر من باید تنهایی بار یک زندگی رو به دوش بکشه.

نگاهم به کیان خورد که سربه زیر انداخته بود و حرفی نمیزد و یا حرفی نداشت که بزند چرا که کم وبیش حرف مادرم درست بود.

ملتمسانه به روهام نگاه کردم تا حرف را عوض کند .
لبخندی زد و دست روی شانه کیان که کنارش نشسته بود زد
_داداش اگه اجازه بدی تا برگردی من پیش روژان می مونم .راستش میخوام کمی با خواهرم وقت بگذرونم

کیان لبخند قدرشناسانه ای به او زد
_ممنون داداش .

روهام با پررویی رو کرد به خاله ثریا
_خاله جان ،از امروز منو به فرزند خوندگی قبول کنید .دست پخت خواهرم که قابل خوردن نیست پس من شام و نهار مهمون شمام .
خواهش میکنم خودتون رو به زحمت نندازید من راضی نیستم بیشتر قیمه ،غذای مورد علاقه منو درست کنید به همون یک تیکه نون و بوقلمون هم راضی ام جان خودم

همه زدند زیر خنده ...


&ادامه دارد...
🔹#نشر حداکثری.🌸
🌹#زهرایی_شو🌹
@hjibzhrie
پروفایل دخترونه👇👇👇
📲📲 @vaalpepr
1 ساعت پیش
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️
☔️🍄🌈🦋☔️
🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈

🦋 #رمان_روژان 🍄
📝به قلم #زهرا_فاطمی☔️
📂 #فصل_دوم

🖇 #قسمت_شصت_دوم


از صبح بی قراری ام شروع شده بود .چشمانم بارانی بود ولی سعی میکردم کسی متوجه نشود .

به ناچار به روی همه لبخند میزدم و فقط خدا میدانست چه در دلم میگذرد.
دور از چشم همه با چشمانی اشکی ساک سفرش را بستم.

چند ضربه به در اتاق خورد .سریع دست زیر چشمانم کشیدم
_بفرمایید

کیان با لبخند سرش را داخل اتاق آورد
_خانومم نمیخوای بیای بیرون ...

با دیدن چشمانم وارد شد .
در رابست و به آن تکیه زد

_عزیزم چرا گریه کردی
_نه گریه نمیکنم
با آرامش آمد و کنارمنشست
_چه اصراری داری که بگی گریه نکردی.چشمای قرمزت که چیز دیگه ای میگه عزیزم


در حالی که دیگر نمیتوانستم اشکهایم را کتمان کنم،زیر گریه زدم
_از الان دلتنگتم .کیان .من میمیرم تا تو برگردی
_عزیزم قرارمون این نبودا .
من و تو که آرمانمون مهدویه باید بیشتر از اینا صبور باشیم و زندگیمون رو وقت سربلندی جامعه اسلامی کنیم.

بعدش هم من دارم میرم دوره آموزشی ،جنگ که نمیرم انقدر خودتو اذیت میکنی.گریه نکن جان کیان
_باشه قسم نده.باید قول بدی صبح،ظهر و شب بهم زنگ بزنی .باشه

_چشم هرموقع فرصت شد زنگ میزنم.پاشو بریم عزیزم مامانت اینا اومدن زشته منتظرشون بزاریم.

_شما برو من الان میام
کیان بوسه ای روی سرم کاشت و بعد از اتاق خارج شد.

🔹#نشر حداکثری.🌸
🌹#زهرایی_شو🌹
@hjibzhrie
پروفایل دخترونه👇👇👇
📲📲 @vaalpepr
1 ساعت پیش
🌹🌹گالری هنری گل اذین🌹🌹
❤اونایی که قصدخرید هدیه مناسب برا مادراتون دارین 💑💑💑💞💞
🤑طلا گرون شده🤑🤑
💃👠👡👗🧤👒👜💍💍👑🕶👢👢
👫فرزندانی که دنبال خرید هدیه برا مادرای عزیزتون هستین👩‍👧‍👧👩‍👧‍👧👩‍👧‍👧
میخواین هدیه تون خاااااص باشه🥰🥰🥰🥰

🏃‍♂🏃‍♂عجله کنید🏃‍♀🏃‍♀ خریدی به صرفه و شگفت انگیز💥💥💥
sapp.ir/gallerygolazzin
sapp.ir/gallerygolazzin
🥀تازه بیشتر کارهای کانال ایده خودمون هست و تا بحال اونهاروجایی ندیدید😎😎😎😎
https://sapp.ir/joinchannel/DUEIVut52KcfniA4MJSpQmh9

✈️ارسال به سراسر کشور حتی روستاها✈️
2 ساعت پیش
دیدے وقتے کسے و
دوست دارے، چقد زمانے که
عبارت "is tayping"
بالاے صفحه چت‌ش میاد
قند تو دلت آب میشه..!

خدا همونقدر با عشق
منتظره ما باهاش
صحبت کنیم...

🔹#نشر حداکثری.🌸
🌹#زهرایی_شو🌹
@hjibzhrie
پروفایل دخترونه👇👇👇
📲📲 @vaalpepr
2 ساعت پیش
4 ساعت پیش
🔻 صبرکن! تو ترب ارزون ترش هم هست !

قیمت هزاران فروشنده برای هر محصولی رو تو ترب مقایسه کن و از بهترین فروشنده بازار ، آنلاین خرید کن
لینک دانلود از گوگل پلی 👈
https://trc.metrix.ir/rqvlfa/
دانلود مستقیم اندروید👇
4 ساعت پیش
بانـــــ😇ـــــو
تُـ🌺 فرِشتِہ خدایے
با بال هاے سیــــ🖤ــــاهے
ڪہ تو را آسمانے ڪردهـ🕊

اَمّا☝️
هَر وَقت ڪِہ لِباســـــ👕ـــــ حیـا را
تَنِ جِســــ👇ــــمَت مےڪُنے
بِہ روحَت نیز گَوشـ👂ـزَد ڪُن

حَیاےِ دُختَـــ🎈ـــرانِہ اَش را
ایمانَــــ📿ــــش را،اِعتِقــاداتَش را
پُشتِ دَر🚪 جا نَگُــذارَد

وَ گَرنَــہ✋
شِیطانـــ👹ـــ هم فِرِشتِه اے بُود
ڪِہ راندِهـ👣 شد
اِے فِرِشتِہ تَرینـ🌹
مُواظِب باشـ☝🏻
راندِه شُدِه ےِ دَرگاهِ حَق نَباشے😉

#چادر 🌸
#حجاب 🦋
#عفاف 🍃

🔹#نشر حداکثری.🌸

🌹#زهرایی_شو🌹
@hjibzhrie
♡•♡ @profallkas ♡•♡
4 ساعت پیش
🌸🍃🌸🍃🌸
5 ساعت پیش
❌خیــــــانــــت💔❌

🔺چجوری بفهمیم همسرمون داره خیانت میکنه؟
🔺آیا خیانت قابل بخششه؟
🔺میدونستی دلیل ۸۰٪ طلاقها ، خیانته؟

✅ اگر به دنبال راهکارهای تخصصی خیانت هستید جهت مشاوره با مشاوره متخصص وارد لینک زیر شوید 👇👇👇

https://b60.ir/landing/main.html&id=TmpNME9RPT0=
5 ساعت پیش
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️
☔️🍄🌈🦋☔️
🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈

🦋 #رمان_روژان 🍄
📝به قلم #زهرا_فاطمی☔️
📂 #فصل_دوم

🖇 #قسمت_شصتم


با خنده وارد خانه شدیم
کیان با لبخند به من چشم دوخت .
کنارش نشستم مادرم لبخندی به رویم پاشید
_خیلی وقته صدای خنده شما دوتا تو خونه نپیچیده بود .
روهام روی دسته مبل کنارم نشست و دست دور گردنم انداخت
_همش تقصیر آقای دومادِ،وروجک خونمون رو با خودش برد .ان شاءالله یک روز تلافی میکنم
همه زدند زیر خنده ولی من که میدانستم منظورش ازدواج با زهراست ،با چشمانی گرد شده و دهانی باز نگاهش کردم.نگاه چپکی به من انداخت
_ببند مگس میره توش
نیشگونی از پهلویش گرفتم که از درد نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد و روی زمین بیفتد.
_آی دیوونه پهلوم سوراخ شد
حق به جانب رو به کیان کرد
_این آتیش پاره قبلا انقدر بد نیشگون نمیگرفتا

کیان با لبخند روبه او کرد
_خودم شخصا واسش کلاس خصوصی گذاشتم
دوباره خنده جمع رفت روی هوا

بعد از صرف شام همگی توی سالن نشسته بودیم ،روبه پدر و مادرم کردم
_باباجون ،مامان جان راستش امشب اومدیم تا کیان خداحافظی کنه ،چهل روز میره ماموریت زاهدان
پدرم با تعجب گفت
_تا حالا ندیدم کنفرانس علمی رو اونجا برگزار کنند
کیان سربه زیر انداخت
_واقعیتش پدر جان من از دانشگاه استعفا دادم و استخدام سپاه قدس شدم.
مادرم با اخم به من چشم دوخت .خوب میدانستم که از اینکه دامادش نظامی باشد چقدر بدش می آید.پدرم که انگار شناخت کاملی در مورد این ارگان داشت روبه کئان کرد
_نمیخوام دخالت کنم ولی کار سختی رو انتخاب کردی ،پسرجان به اینکه ماههایی که نیستی زنت باید چیکار کنه فکر کردی؟
روهام هم با شگفتی گفت
_ای ول بابا.دمت جیز.شدی زیردست ژنرال.جان من حتما دیدیش یک عکس یادگاری واسه من بگیر
با عصبانیت رو به روهام کرد
_شما چتونه تا خبر رو شنیدید از خوشی روپا بند نیستید.
_شما ؟کی به جز من ذوق زده شده
با حرص گفتم .
_کمیل
روهام زد زیر خنده
_فکر نمیکردیم انقدر باهم همفکر باشیم .حالا ان شاءالله از فردا که اومدم پیشت بمونم بیشتر باهم آشنا میشیم.
کیان دست روی شانه روهام که با فاصله کمی روی مبل کناری نشسته بود،گذاشت
_دمت گرم داداش خیالم راحته تو باشی روژان جان بی تابی نمیکنه


🔹#نشر حداکثری.🌸
🌹#زهرایی_شو🌹
@hjibzhrie
پروفایل دخترونه👇👇👇
📲📲 @vaalpepr
7 ساعت پیش
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️
☔️🍄🌈🦋☔️
🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈

🦋 #رمان_روژان 🍄
📝به قلم #زهرا_فاطمی☔️
📂 #فصل_دوم

🖇 #قسمت_شصت_یکم



مادرم تا حرف کیان تمام شد سریع همچون زهی از چله رها شد
_قرارنبود شما بعد ازدواج تغییر شغل بدی و دختر ساده منو چشم انتظار خودت بزاری.اگه از همون اول میگفتی چنین تصمیمی داری محال بود بهش اجازه بدم.الان هم اگه خواستید دختر منو آواره کنید لطف کن بیا محضر طلاقش بده بعد برو دنبال کار جدیدت
با بهت صدایش زدم
_ما.....مان
بدون اینکه فرصتی بدهد از ما فاصله گرفت و به اتاقش رفت.

کیان سر به زیر انداخت .می‌دانستم در مرامش نیست که در جواب بزرگتر حرفی بزند .پدرم که همیشه موقع تصمیم گیری ،احساساتش را کناری میگذاشت تا واقع بینانه به جریان نگاه کند .روبه کیان کرد

_پسرم از حرفهای سوده جان ناراحت نشو.اون نگران روژانه.بهش حق بده.واقعیتش منم با شغل جدیدت مشکل دارم ولی حق انتخاب با خود روژان هستش.اونه که باید باتو زندگی کنه و روزهایی که نیستی به انتظارت بشینه.

پدرم نگاهش را به من دوخت

_باباجان میتونی نبودهمسرت رو تحمل کنی؟
نگاهم را به کیانی که از استرس و ناراحتی عرق برپیشانی اش نشسته بود ،انداختم
_من تو این مسیر تنهاش نمیزارم حتی اگر تهش به شهادت ختم بشه

کیان یکباره سرش را بالاگرفت

با مهربانی و قدردانی نگاهم کرد.پدرم
سخاوتمندانه لبخندی به رویم پاشید
_پس حرفی باقی نمی مونه .کیان جان ان شاءالله به سلامتی بری و برگردی.با اجازه اتون من برم با خانوم حرف بزنم

روهام چشمکی زد
_ای جونم طاقت ناراحتی دلبرم رو نداری
به یاد گذشته ها زدم زیر خنده
پدرم ضربه آرامی به پشت سر روهام زد
_پسر چشم سفید نبینم به خانم من بگی
دلبرجان ،خیلی خوبی بگو بریم واسه شما هم یک دلبر خواستگاری کنیم
روهام برایم ابرویی بالا انداخت
_روژان قول داده آستین برام بالا بزنه
_من غلط کردم اگه چنین قولی به تو دادم
کیان با لبخند دور از جونی نثارم کرد
_حالا فردا که آقاتون رفت ،اومدم پیشت مفصل حرف میزنیم خواهر خوشگلم

پدر خندید و بعد از خداحافظی با ما به اتاق مامان رفت.
ماهم آماده برگشت به خانه شدیم.قرارشد روهام فردا شب بساطش را جمع کند و چند روزی را در خانه من بماند.


&ادامه دارد...

🔹#نشر حداکثری.🌸
🌹#زهرایی_شو🌹
@hjibzhrie
پروفایل دخترونه👇👇👇
📲📲 @vaalpepr
7 ساعت پیش
🗣رازی از زبان آیت الله بهجت که در اواخر عمرشان تعلیم خواص نمودند و فرمودند من در مورد ختومات از استادم (مرحوم آیت الله قاضی) چیزی نمیپرسیدم، اما روزی ایشان ذکری را به من آموختند و فرمودند که هر کس موفق شود آن را به انجام برساند...😳

در نتیجه 📜🧷

✨اگر طلسم شده قطعا باطل میشود
✨اگر مجرد باشد بختش باز شود
✨اگر چشم به راه کسی باشد به عشقش برسد
✨و اگر تنگ روزی باشد روزیش بسیار فراخ شود
🚩 به علت درخواست های مکرر
شما عزیزان یکبار دیگه این سرّ عظیم‌ الشأن
رو براتون گذاشتیم 👇👇👇👇

@herzshafa 🧿 @herzshafa
@herzshafa 🧿 @herzshafa
11 ساعت پیش
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️
☔️🍄🌈🦋☔️
🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈

🦋 #رمان_روژان 🍄
📝به قلم #زهرا_فاطمی☔️
📂 #فصل_دوم

🖇 #قسمت_شصتم

یک هفته به سرعت برق و باد گذشت.
قرار بود فردا کیان راهی شود.شب باهم برای خداحافظی به خانه پدرم رفتیم.به زور لبخندی روی لب کاشتم تا کسی از ناراحتی ام باخبر نشود.با پدر و مادرم احوالپرسی کردم و خودم را به آغوش برادرم انداختم .
_سلام درودونه

با صدایی که از بغض میلرزید آهسته نجوا کردم
_سلام داداشی

مرا از خودش جدا کرد و با تعجب نگاهم کرد وقتی دید سر به زیر انداختم و نمیخواهم کسی متوجه ناراحتی ام شود با لبخند روبه بقیه کرد
_شما بفرمایید داخل .من یه عرض کوچیک با خواهرم دارم
پدرم لب به شکایت گشود
_چه عجله ای پسرجان،بزار یکم دخترمو ببینم بعد باخودت ببرش
روهام دست دور گردنم انداخت
_تا شما با آقای دوماد کمی اختلاط کنید،ماهم اومدیم
بالاجبار قبول کردند
کیان هم با چشمانی نگران ازمن دور شد.
وقتی همه به داخل رفتند
روهام روبه رویم ایستاد
_چی شده عزیزم
در حالی که توان مقابله با سیل اشکهایم را نداشتم ،نالیدم
_کیان تو سپاه استخدام شده
لبخندی به روی پاشید
_خب اینکه بد نیست چرا گریه میکنی
_میدونم ولی باید چهل روز بره دوره
خودم را به آغوشش انداختم ،سرم را نوازش کرد
_عزیزم تا چشم روهم بزاری چهل روز تموم شده و برگشته .اتفاقا خیلی خوبه اگه گفتی چرا
از بغلش فاصله گرفتم و با چشمانی اشکیپرسیدم
_چرا
_چون میتونیم خواهر برادری بریم یکم خوش بگذرونیم.بی معرفت میدونی چند وقته دوتایی خوش نگذروندیم .هوم نظرت؟
اشک هایم را با دست پاک کرد.لبخندی به رویش زدم.
_باشه.فردا بعد رفتن کیان وسایلم رو جمع میکنم میام اونجا

با عجله گفت
_نه بابا چه کاریه این همه زحمت بکشی من خودم میام اونجا ،هم فال هم تماشا

مشکوک نگاهش کردم
_بگو ببینم چه خوابی واسم دیدی
در حالی که قهقهه میزد،گفت
_به جان روژان واسه تو خوابی ندیدم ولی یه دختر چشم و ابرو مشکی عجیب خواب از سرم پرونده
با دهان باز نگاهش کردم.
چشمکی زد
_زهراخانوم رو میگم
با جیغ دنبالش دویدم که او هم پا به فرار گذاشت
_روهااااام.میکشمت




&ادامه دارد...
🔹#نشر حداکثری.🌸
🌹#زهرایی_شو🌹
@hjibzhrie
پروفایل دخترونه👇👇👇
📲📲 @vaalpepr
1 روز پیش
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️
☔️🍄🌈🦋☔️
🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈

🦋 #رمان_روژان 🍄
📝به قلم #زهرا_فاطمی☔️
📂 #فصل_دوم

🖇 #قسمت_پنجاه_نهم


سرش را روی زانویم گذاشت و چشمانش را بست
_پس بخوابم
با حرص گوشش را پیچاندم

_اذیت نکن دیگه بگو کارات به کجا رسید
_آخ گوشم .کنده بشه مقصر خودتیا،دلت میاد
شوهرت بی گوش باشه
_نه ،پس زود بگو تا بیگوش نشدی
خندید
_عزیزم قدیما خانوما لطافت بیشتری داشتنا.
قرار شده هفته دیگه چهل روز برم دوره
با تعجب به چشمانش زل زدم و گوشش را رها کردم

چهل روز نبود کیان یعنی جان دادن من از دوری او
با بهت گفتم
_چی
_عزیزم بریم نهار بخوریم قول میدم بعد نهار کامل واست توضیح بدم .باشه فدات شم

بغض راه گلویم را بسته بود ،نمیخواستم در برابرش یک زن ضعیف باشم و اشک بریزم


پاشدم و بی حال به سمت آشپزخانه رفتم.همانطور که در فکر بودم .میز را هم آماده کردم
کیان روبه رویم نشست
ظرفش را به سمت من که در هپروت به سر میبردم آورد
_عزیزم واسم غذا میکشی؟



به زور لبخند لج و کوله ای بر لب نشاندم
_چشم
برایش برنج کشیدم و جلوی اش گذاشتم.خودم دیگر میلی به خوردن نداشتم ولی برای اینکه متوجه ناراحتی ام نشود کمی برنج کشیدم که از چشمان کیان دور نماند
_خانومم اون غذا رو واسه گنجشک ها کشیدی یا خودت
به دروغ لب باز کردم
_قبل اینکه تو بیای میوه خوردم اشتها ندارم
دیگر چیزی نگفت و مشغول خوردن نهارش شد.
_دستت طلا روژانم ،خیلی چسبید.
_نوش جان
میخواست در جمع کردن میز کمکم کند که نگذاشتم دلم کمی تنهایی میخواست
_برو عزیزم من خودم جمع میکنم
_مطمئنی؟برم بعد بگی بیا،نمیام گفته باشم

با لبخند گفتم
_باشه نیا.برو بشین منم زود میام
کیان که از آشپزخانه خارج شد .ظرف ها را داخل سینک گذاشتم و شیر آب را باز کردم.
درحالی که ظرف میشستم گریه هم میکردم .
خداروشکر صدای آب باعث شده بود که کیان متوجه گریه هایم نشود.ظرف ها که تمام شد دل من هم کمی سبک شد.آبی به صورتم زد و از آشپزخانه خارج شدم.
کیان مشغول دیدن سریال بود .
روبه رویش نشستم و به تلویزیون چشم دوختم.
متوجه نگاه خیره اش به خودم شدم
_روژان جان گریه کردی؟
احمقانه لبخندی روی لب کاشتم
_نه گریه واسه چی
_چشمات که چیز دیگه ای میگه
_اشتباه میکنی عزیزم.فیلمت رو ببین آقا
با صدای آهسته ای گفت
_که اینطور
هردو به تلویزیون چشم دوختم در حالی که ذهنمان جایی دیگر میچرخید.


&ادامه دارد...

🔹#نشر حداکثری.🌸
🌹#زهرایی_شو🌹
@hjibzhrie
پروفایل دخترونه👇👇👇
📲📲 @vaalpepr
1 روز پیش
دریافت سروش پلاس