•[▪دۅســـتــانہ▪]•



ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾

شرایط #تبادل
sapp.ir/tab_doostaneh7

🎉تولد: 99٫02٫16🎉


#سلم😐
عکس باز شود✌🏻😎

#گݪ‌نرگـس

ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾
8 دقیقه پیش
#حرف‌حســــاب

بہ من میگن خودت باش مثل اینڪہ بہ آب مےگن خیس نباش...😏

#گݪ‌نرگـس

ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾
4 ساعت پیش

🔵#تحقیقات نشان داده نوشته هایی که با رنگ #آبی نوشته شده اند بیشتر در #ذهن می مانند و زودتر به خاطر می آیند.چون این رنگ یادآور #حس اعتماد است.


#گݪ‌نرگـس

ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾
4 ساعت پیش

یادمـ باشـد
همیشہ یڪی هسٺ
ڪه بدون چشم داشت
دوستمـ دارد... :)🍃

#ربۍ.. :)

#گݪ‌نرگـس

ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾
4 ساعت پیش
#دوسٺانہ😍

#گݪ‌نرگـس

ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾
4 ساعت پیش
#خنده اٺ مرحم جاݩ اسٺ...
ڪمے بیشتر بخݩد..🙂

#گݪ‌نرگـس

ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾
4 ساعت پیش
📌هویت شهـید...پلاڪ وے نیستــ
هویتــ شهید.. #خون_جارے بر پیشانے اوستـــ
ڪه تقدیـر آن در عهد الست
بر پیشانے او مےدرخشد..

🥀#شهید_عباس_بابایی🥀
#دلنوشتہ

#گݪ‌نرگـس

ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾
4 ساعت پیش
#پروفایل‌زیبا

#گݪ‌نرگـس

ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾
4 ساعت پیش
#استورے
خـــدا طولش مےده....چوݩ....🌸

#گݪ‌نرگـس

ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾
4 ساعت پیش
حرف‌قشنگ°💕|🌱°

ٻـعضےهـامیگوینـد:🗣
"زینبــــےهــاکم‌انـد"🧕🏻✨
آنهـازیــــادندولـے. . .⇲
عبـاسـهااجازه‌ےدیـدن‌نمیـدهـنـد...!🙃

#گݪ‌نرگـس

ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾
4 ساعت پیش
4 ساعت پیش
سلام سلام صدتا سلام
خب یک مورد رو میگم بعد نظرسنجی میزارم جوابمو بدین
این اسلایم کیفت خوبی نداره
قلنج نداره
کشسانی زیادی نداره
اگه دوست دارین اموزش همینو بزارم
اما یه اسلایم دیگه هم می خوام درست کنم اون خوب شد اونو بزارم
حالا بازم تصمیم با شماهاست💜
4 ساعت پیش
اینم عکس اسلایم
بدون ادیت و تزئین گذاشتم تا خودشو ببینین💜
19 ساعت پیش
فردا میزارم براتون😍💜
20 ساعت پیش
با ڪمال میل 😍😉
20 ساعت پیش
میدونم مربوط به فعالیت من نیست اما اگه مدیر اجازه بدن میزارم
20 ساعت پیش
20 ساعت پیش
یا رقیه خاتون...😔

گفتم بھ خود یا که خبر از ما نداری 
یا ڪه خیال دیدن ما را نداری....

حالا ڪه با سر آمدی فهمیده‌ام که 
هر شب تو میخواهے بیایی، پا نداری!😔😭

شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها تسلیت

#گل_نرگس

ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾️•@doostaneh7
20 ساعت پیش
•🎁•
23 ساعت پیش
اُكی كنيد. تأكيد كنيد كه حتماً فردا برای انجام قرارداد
بيان!
- بله. چشم.
- متشكرم.
هستے از روی مبل بلند شد و گفت:
- امر ديگه ای نيست آقای صالحے؟!
- نه. شما ميتونين تشريف ببرين.
هستے تشكر كوتاهے كرد و صدای برخورد پاشنه های بلندش بر كف زمين بلند شد و...

#ادامہ‌دارد...⭐
#نۅیسنده: مـہـسا عبدلݪہ زاده🌱


ايــݩجــآ یہ جآۍ خــاصّہ...😌🖤
دۅســٺ هــایٺ ڔا بـہ یڪ جاے خـآڝ دعۅٺ ڪݩ😉
دۅســـتـاݩـــہ...🥀🏴
◾•@doostaneh7 •◾
23 ساعت پیش
داسٺاݩ‌هدیہ‌ے‌اجبارے🎁
#قسمٺ‌سے‌ودو

از اتاق آقای دكتر بيرون اومدم. واقعاً كه نبود دكتر توی بيمارستان مثل نبود
ستون های يه ساختمون، برامون سخته. خيلے ناراحت شدم؛ به‌خصوص وقتی كه
استادت، نه تنها باعث آموزش مباحث درسے بلكه باعث پيشرفتت ميشه و درس
زندگے رو هم بهت آموزش ميده. اون وقتہ كه متوجه ميشے برخے آدم ها چقدر قلب
بزرگے دارن و هنوز هم افراد مهربان و دلسوز و با وجدان كاری هم پيدا ميشه.
استادی كه برای من فراتر از يه استاد بود؛ برای من استاد اخلاق و زندگے بود.
سوار آسانسور شدم و به دختربچہ ی خوشگلی ڪہ دست توی دست مادرش به من
خيره شده بود، لبخند زدم.
با ويبره ی گوشيم دستم رو سمت جيب مانتوم بردم.
- جانم؟
- سلام عزيزم خوبے؟
- ممنونم شما خوبے؟
- مرسے. بابات زنگ زد به آقای ايرانے ؛ امّا مثل اينكه قبول نكردن كه امشب نريم.
قرار شد ما بريم ، بعدًا احسان بياد دنبالت!
- حالا چه واجبيہ آخه؟!
- ديگه دعوت كردن، زشته اگه بخوايم مخالفت كنيم.
- باشه.
- راستے!
- بله؟
- يہ كم به خودت برس...یہ آرایشے چیزی... اون بدبخت فلڪ زده كہ گناه نكرده
نامزد تو شده!
- مامان جون حرفا ميزنيا! من الان توی بيمارستان لوازم آرايش از كجا بيارم؟!
- بالاخره يه كاريش بكن. مبينا اگه ديدمت كه همينجوری اومدی ، كلہ ت رو ميكنم.
- چشم! امر ديگه؟
- مواظب خودت باش.
- خداحافظ!
گوشے رو توی جيب مانتوم سر دادم و سری تكون دادم. از دست اين مامان! آخه
مگه اينجا آرايشگاهه؟!
🌸🌷🍀🌹🌸🌷🍀🌹🌸🌷🍀🌹🌸🌷🍀🌹🌸🌷🍀🌹
احسان←↓

- سلام آقای صالحے ! احوال شما؟
- سلام احسان جان! خوبے؟
- به لطف شما. شما خوب هستيد؟
- متشكرم! امروز ميتوني بيای خونه؟
- بله حتماً. كی بيام خدمتتون؟
- هرچے زودتر بهتر. اگه كه همين الان كاری نداری توی شركت، بيا اينجا.
- چشم ميام!
- با آريا باهم بيايد.
- احتمالاً كار داشته باشن.
- بگو كارا رو بسپاره به خانم همتيان و خودش بياد.
- چشم!
- بسيار خب. خدانگهدار!
- خداحافظ شما!
گوشے رو توی جيب كتم گذاشتم. وسايل روی ميز رو داخل كمد قرار دادم و از اتاق
بيرون زدم. دكمه آسانسور رو زدم و منتظر ايستادم. با پا روی زمين ضرب گرفتم. از
انتظار متنفر بودم و صبر برام معنے خاصے نداشت. بالاخره در آسانسور باز شد و
خانم شيڪ پوشے بيرون اومد. دكمه ٢٥ رو زدم و به چهره خودم توی آينه ی
آسانسور نگاه كردم. چند تاری از موهام رو كه آشفته شده بودن، مرتب كردم و با
باز شدن در بيرون رفتم. به سمت اتاق رياست كل شركت رفتم. خانم افشار پشت ميز
نشسته بود و سرگرم تايپ كردن چيزی بود. با ديدن من از روی صندلے بلند شد و
سلام كرد. من هم در جواب سلام و احوالپرسے كردم.
- آقای آریا صالحے هستن؟
- بله تشريف دارن. كاری باهاشون دارين؟
- آره. ميتونم برم داخل؟
- جلسه دارن.
- كے تموم ميشه؟
- نميدونم. با خانم همتيان جلسه دارن.
مغزم تير كشيد. از اينكه هستے رو، كنار يه غريبہ ، تنها ببينم حالم بد ميشد و قلبم بہ درد مےاومد. فوراً گفتم:
- آخه كارم خيلے واجبه!
- پس اجازه بديد بهشون اطلاع بدم.
گوشے تلفن رو برداشت و دكمه يک روفشار داد.
- آقای صالحے ! آقای ايرانے تشريف آوردن. ميگن كار مهمے باهاتون دارن.
- ................
- بسيار خب.
گوشے رو گذاشت و گفت:
- بفرماييد داخل.
تشكر كردم و با نواختن چند ضربه به در، وارد اتاق شدم. اتاق به سليقه آقای صالحے
چيده شده بود. ست سفيد و سورمه ای همہ جای اتاق بہ چشم ميخورد و اوّلين چيز
غيرعادی داخل اتاق رياست، انواع و اقسام گلدون ها بود كه آقای صالحے علاقه
خاصے بهشون داشت. با وجود مشغله زياد كاری از رسيدگے بهشون باز نميموند.
به نظرم اين حجم زياد مسئوليت برای آريا سنگين بود و چشمم آب نميخورد كه
بتونه از پسش بربياد.
آريا روی صندلے گرون قيمت رياست تكيه داده بود و هستے روی مبل های چرمي
سورمہ ای و سفيد نشسته بود. با ورودم سلام كوتاهے كردم كه با جواب بلند و
سرخوش آريا و سلام كوتاه و سرد هستے روبه‌رو شدم. رفتارهای هستے توی شركت
١٨٠ درجه با مواقع ديگه فرق داشت. توی كارش جدی و مصمم بود و سعے ميكرد
كه تا حد ممكن با ديگران محكم برخورد كنه.
آريا: سلام احسان جان! بشين.
روی مبل روبہ روی هستے جا خوش كردم.
- ببخشيد مزاحم كارتون شدم؛ امّا آقای صالحے گفتن كه همين الان كار واجبے دارن
و بايد بريم پيششون.
- اتفاقے افتاده؟
- نميدونم. چيزی كه نگفتن.
- یہ عالمہ كار سرم ريخته.
- تأكيد كردن كه اگه كاری دارين به خانم همتيان محول كنين.
- بسيار خب.
از روی صندلے بلند شد و به سمت هستے كه با چهره ای رسمے رو مبل نشسته بود و
شال مشكے رنگش رو مرتب ميكرد، رفت.
- خانم همتيان شما اين دوتا پرونده رو مطالعه كنين. با شركت آزادمنش هم تماس
بگيرين و قرار جلسه فردا رو
23 ساعت پیش
خب دوستان منتظرتون نمیذارم یه راست بریم سراغ داستان😋
23 ساعت پیش
دوستان #آهـو هستم
هر سوالی ازم دارین میتونین توی تعاملی بپرسین قطعا جواب میدم😁
فقط لطفا اگه سوالتون از من بود #آهو رو در پیامتون قرار بدین.
تچکر💜
23 ساعت پیش
دریافت سروش پلاس